برگشتم! تصمیم گرفتم برگردم اما بازم خیلی نمیتونم آپ کنم!
تابستون تنها مدرسه ای که امتحان دادم یه غیر انتفاعی تو شهرکمون بود. واسه امتحان که رفتم یکی از دوستام به اسم نگار رو دیدم فقط! با نگار ۵ دبستان هم کلاس بودیم بعد از یه چند ماه به صورت کاملا اتفاقی متوجه شدیم که باباهامون از دانشگاه با هم دوست بودن! و بعد هم تو یه اداره با هم بودن.. ما راهنمایی از هم جدا شدیم اما روز امتحان ورودی دیدمش و خدا رو شکر جفتمون اون مدرسه قبول شدیم و دوباره با هم همکلاس شدیم من تنها دوستم تو اون مدرسه نگار بود اما نگار با چند تا از همکلاسی های راهنماییش با هم بودن! من هم باهاشون دوست شدم. شیرین و گلبرگ ... با هم صمیمی شدیم. اما گلبرگ زیاد دلش نمیخواست منو تو خودشون راه بده! نمیدونم شاید من اینطور حس میکردم! خیلی تلاش کردم و خیلی هم طول کشید که بتونه من رو هم به عنوان دوستش قبول کنه! اما بعد کم کم با هم صمیمی تر شدیم. اون سال من یه بغل دستی داشتم به اسم تینا! اوایل سال کنار هم نمیشستیم اما یه روز بغل دستی اون از من خواست که جامو باهاش عوض کنم. منم رفتم پیش تینا آخر کلاس. اوایل زیاد ازش خوشم نمیومد اما بازم کم کم با هم گرم شدیم. تو اسفند بود گفتن معدلای بالای ۱۹ رو به قید قرعه میبریم مشهد. من اسمم در اومد و با یه عده از بچه ها رفتیم. از کلاس ما دونفر دیگه اومده بودن که من زیاد باهاشون صمیمی نبودم. ولی اون مسافرت خیلی بهم چسبید! اولین سفری بود ککه با دوستام میرفتم. دو هفته بعد از اینکه ما برگشتیم بقیه ی بچه ها رو بردن (که کلی باعث اعتراض ما شد چون با دوستامون نبودیم!) به اونا هم خیلی خوش گذشت اما مطمئنن اگه با هم میرفتیم بیشتر بهمون خوش میگذشت!
یادش به خیر معلم زیستمون. یه پیرزنه تقریبا ۷۰ ساله بود که معلم مدیرمون هم بود! چشماش خوب نمیدید! خوراک تقلب بود! یه عینک ته استکانی میذاشت با این وجود وقتی میخواست یه مطلب رو از رو کتاب بخونه کتاب رو میگرفت تو ۵ سانتیمتری چشمش! چقدر ازش بدمون میومد! گوشاشم خوب نمیشنید! وقتی که درس جواب میدادیم گوشاش اشتباه میشنید و نمره کم میکرد هر چی میگفتیم بابا به خدا گفتم این میگفت نه! دروغ میگی!
معلم ریاضیمون خانوم شریف کاظمی یه معلم ماه بود! دوست مامانم بود که مامانم میگفت معلم آمادگی من خواهر همین خانوم بوده! من ریاضیم خیلی خوب بود. گلبرگ و تینا هم همینطور من هیچوقت نمره م از ۱۹ پایین تر نیومد. همیشه وقتی امتحان داشتیم بعد از اینکه همه ی سوالا رو حل کردیم گلبرگ که جلوی من میشست کاملا برمیگشت طرف من (البته حواسش بود معلم نبینه) و تینا هم از رو ورق من نگاه میکرد و تمام سوالا رو جواباش رو با هم چک میکردیم. معمولا هم غلطامون در حد ضرب و جمع یا مثبت و منفی نذاشتن بود. موقع تصحیح ورقه که میشد شریف میومد پیش من و تینا میشست و اول از همه برگه ی من رو تصحیح میکرد ۲۰ش رو میداد. بعد هم ورقه ی تینا و گلبرگ رو در میاورد و تصحیح نکرده ۲۰ رو میداد ازش که میپرسیدیم چرا صحیح نمیکنی میگفت: "مگه جواباتون رو با هم چک نکردین؟ پس همه ش مثل مال دختر مهربونه دیگه!" بعد از اینکه این ۳ تا رو مثلا صحیح کرد ورقه ها رو تقسیم بر ۳ میکرد و میداد به ما تا صحیح کنیم و بعد خودش میرفت درس میداد (ما هم گوش نمیدادیم!:ی)
(دبیرستانم چون مال همین چند سال پیش و خیلی حرف برای گفتن دارم هر سال رو تو یه پست مینویسم!:ی) با اجازه ما رفع زحمت کنیم!:ی
میدونم اینا براتون ممکنه جالب نباشه! اما به من چه:ی
شاد باشید و خندون ... 
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:44  توسط دختر مهربون
|
سلام!
نمیخواستم هیچگونه تغییراتی اینجا بدم! اما اینجا فقط دوتا خواننده دائمی داره که یکیشون فردا داره میاد ایران و فکر نمیکنم دیگه بتونه بخونه! اون یکیش هم ککه اینطور که تو وبلاگش نوشته و به خودم گفته فکر کنم یه عروسک بازم! و فکر کنم هر چی بیشتر این حرفام رو بزنم بیشتر به این نتیجه میرسه!!!!
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی اینجا رو دوست دارم! ولی میخوام ببندمش! واقعا دیگه هیچ انگیزه ای برام نمونده که اینجا بنویسم! یکی دو تا دیگه زندگینامه مینویسم و بعدش اینجا رو ول میکنم به امون خدا!!!
راستی یه چیز دیگه! فکر کنم این دختر مهربون تازگیا خیلی دلسنگ شده! دیگه مهربون نیست! نمیدونم چرا! ازش بدم اومده! فکر کنم بیشتر به خاطر حرفای این آقا سروشه که واسم همیشه ی همیشه مرام میذاره و کامنت میده! نه اینکه بگم حرفتو قبول دارم! نه!! من جدا خودمو میشناسم و از احساسام و کارام کاملا خبر دارم! اما وقتی کسی که نوشته هام رو میخونه (و میدونم با دقت هم میخونه و منم کامل احساسم رو میگم) فکر میکنه منم یه عروسک باز مزخرفم ... بقیه چی میمونه؟! واقعا آدمهای دیگه چی ممکنه در مورد آدم فکر کنن!؟ اون موقع که این وبلاگو زدم فکر میکردم اینا رو مینویسم و بعدها یاد خاطرات میکنم اما فکر میکنم بعدا خودم چی در مورد خودم فکر خواهم کرد؟؟؟؟
خیلی مزخرف شدی دختر مهربون! خیلی!
تا وقتی که قسمت بعدی زندگینامم رو بنویسم بای...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 22:10  توسط دختر مهربون
|
سلام!
آره میدونم خیلی وقته نبودم! امتحانا پدرم رو درآورده بود! نمیتونستم بیام اینجا و دلم که عین یه توپ پره رو خالی کنم!
۵شنبه ۱۸ خرداد خواستم باهاش صحبت کنم بعد از امتحان! تازگیا خیلی دعوامون میشد بهم میگفت وقتی کسی به اسم دختر مهربون بهم pm میده حس بدی بهم دست میده! یه جوری میشم. باهم یه خرده قدم زدیم و رفتیم یه جای خلوت. کلی حرف زدیم. از ساعت ۱تا ۲:۳۰ گفت:" دختر مهربون همیشه سعی کن یکی رو دوست داشته باشی" با حرص گفتم: "سروش دوست داشتن دیگه برای من معنایی نداره! دیگه نمیفهمم یعنی چی! معنیش رو از دست داد"
- نه نباید اینجوری باشه! خب سروش آدم بدی بود دلیل نمیشه که همه اینطوری باشن.
+ بدترین ادم دنیا هم میتونه یکی رو دوست داشته باشه ولی وقتی به این دوست داشتن ... ( ... گند بزنه )
همینجا حرفم رو خوردم به شدت بغض کرده بودم و فقط میخواستم ساکت باشم! رومو برگردوندم و یه چند دقیقه ای همینطور موندم! خودش فهمید چه حسی دارم هیچی نگفت! اما بعد از چند دقیقه گفت: "دختر مهربون خوبی؟"
میدونست تازگیا با شهاب دوست شدم اما اونقدرا هم دوسش ندارم. کلی در مورد این حرف زد که باید با کسی دوست بشی که دوسش داری...کلی در مورد اینکه همه ی آدما بد نیستن و عشق باید وجود داشته باشه باهام صحبت کرد! داشت نصیحتم میکرد اونم تو مسئله ای که مطمئن بودم من بیشتر از اون درکش کردم! دوست داشتن...! دوست داشتن اون٬ عشق اون با عشق من زمین تا اسمون فرق می کرد! عشق من موندنی بود! دووم داشت ام عشق اون ... اصلا عشق بود؟
دو ساعت بعد از خدافظی بهم sms زد : «عشق آن شراب روحانی است که خدایان از قلب خود میگیرند و در قلب انسانها میریزند...»
سه روز بعدش ساعت ۸ از صدای sms از خواب بیدار شدم دیدم خودشه.
«سعی کن چیزی که دوسش داری رو بدست بیاری تا مجبور نشی چیزی رو که داری دوست داشته باشی...» خودش تایپ کرده بود.. فورواردش نکرده بود! کلی ذهنم رو مشغول کرد ... ساعت ۸ صبح ... میدونست دوسش دارم اما نتونستم به دستش بیارم. میدونست شهاب رو دارم اما دوسش ندارم! شاید اشتباه میکردم ولی همه ش حس میکردم که خودشم میخواد که سعی کنم تا بدستش بیارم ....
دیوونم کرده! از اونطرف میگه حس بدی دارم نسبت بهت٬ از اینطرف میگه سعی کن بدستم بیاری ... خیلی راجع بهش فکر کردم اما نتیجه ای نتونستم بگیرم...
جمعه تولدش بود. دقیقه ی اول جمعه یعنی ساعت ۱۲:۰۱ بهش sms زدم تولدت مبارک. گفتم همیشه دلم میخواد اولین نفری باشم که به دوستام تولدشون رو تبریک میگم٬ بودم؟
+ آره دختر مهربون اولین نفر بودی... مرسی که به یادم بودی٬ تو بهترین دوستمی...
- خوشحالم که اولی بودم! مرسی...
+ دختر مهربون بغض رو تو چشام جمع کردی ... خیلی ماهی ... خیلی ...
چقدر اونوقت شب گریه کردم. آخه اگه انقدر که میگی دوست خوبی بودم اگه انقدر که میگی ماه بودم چطور دلت اومد اینکارو باهام بکنی؟؟؟؟
فرداش وقتی کادوش رو بهش دادم خیلی خوشحال شد! فکرش رو نمیکرد! کلی باهم خندیدیم یاد اون موقع ها افتادم ... دلم تنگ شد برای همه چی ... برای تک تک لحظاتی که باهاش بودم ...
خدای من ... میدونم دیگه اون لحظه ها بر نمیگرده ... فقط ... نمیدونم خودمم نمیدونم چی ازت میخوام .... خدایا مواظبش باش ... مواظبش باش ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:37  توسط دختر مهربون
|
دیوووووووووووووووووووووووووووووووونهههههههههههههههههه! چرا نمیفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب دلم رات تنگ شده! دارم میمیرم! به خدا دوست داشتم! همیشه میگفتی تو منو بیشتر دوست داری! دیدی؟ دیدی؟؟ حالا کی بیشتر اون یکی رو دوست داره؟! من یا تو؟! شاید شاید اون موقع تو منو بیشتر دوست داشتی! اما به نظرتدوست داشتن واقعی بود؟ اگه واقعی بود چرا انقدر زود از بین رفت؟ هان؟
هر چند وقت یه بار بهم میگی فکر میکنی که من ازت متنفرم! آخه چطور میتونم ازت متنفر باشم وقتی به حد مرگ دوست دارم؟ هان؟؟؟ خودت میفهمی چی میگی؟ میفهمی وقتی این جمله رو میگی تا ته دلم رو آتیش میزنی؟؟ میدونی چقدر زجر میکشم وقتی اینو میگی؟ حس نکردی هر دفه که زنگ میزنی پشت تلفن بغض میکنم؟؟ خب آخه اگه دوست نداشتم که اینطوری نمیشدم!!! ترو خدا دیگه اینو نگو! اگه بهت زنگ نمیزنم اس.م.اس نمیزنم به خاطر اینکه فکر میکنم تو میخواستی از دستم خلاص شب! خ واسه چی همش زاحمت شم که اگه الان ازم بدت نمیاد خودم باعثش شم؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:23  توسط دختر مهربون
|
سلام!
شرمنده میدونم خیلی وقته آپ نکردم! ولی به خاطر جریاناتی که پیش اومده نمیتونم زیاد بنویسم! سعی میکنم هرچه زودتر آپ کنم! زهرا خانوم اگرد هم آپ کنم در مورد اون مسئله ای که تو میخوای نمینویسم! تا دلت خونک شه!
خودت هم میدونی چرا حوصله ی نوشتنش رو ندارم!
آقا سروش اگه دوست داری هکم کنی و به جام آپ کنی خوشحال میشم! اونوقت اینجا هم دیگه انقدر گرد و خاک نمیگیره! 

البته باید بگم دوبار اینجا رو آپ کرده بودم و یه مدت دو تا پست دیگه هم بود ولی به دلایلی فعلا پاکشون کردم تا بعدا دوباره بذارمشون!
بازم از همه تون عذر میخوام که انقدر دیر میام! امیدوارم دوستام رو از دست ندم!
فعلا باییی...
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:37  توسط دختر مهربون
|
از وقتی با (م) دوست شده بودم روحیه م خیلی داغون شده بود. دیگه مثا سابق شاد نبودم. خیلی زود و الکی دپرس میشدم و میرفتم تو خودم. الکی گریه میکردم و خیلی بی مورد میگرنم اوت میکرد. خلاصه داغون داغون بودم. اما از وقتی که شروع کردم با سروش چت کردن کلی تاثیر مثبت روم گذاشته بود. روحیه م خیلی خوب شد و بالکل اثرات منفی م رو خنثی میکرد.
سروش هیچوقت invis آن نمیشد. اون شب ساعت همیشگیمون آن شدم و دیدم نیست با علی چت میکردم تا سروش بیاد. به صورت invis بهم پی ام داد. خیلی تعجب کردم گفتم "چرا invis؟" گفت "حوصله ی هیچکس رو ندارم اومدم فقط با تو حرف بزنم!" خیلی عجیب بود که سروش حوصله ی کسی رو نداشته باشه! آدمیه که به قول خودش "اگه مشکلی داری باید بریزی تو خودت و نذاری بقیه بفهمن! همیشه باید حوصله ی همه رو داشته باشی! باید با همه حال کنی و همه باهات حال کنن!" به خاطر همین خیلی تعجب کردم. چون داشتم با علی هم چت میکردم یه کوچولو سرعتم پایین بود اما انقدر محسوس نبود. سروش در ادامه ی حرفش گفت:" ولی مثل اینکه تو هم سرت شلوغه و وقت نداری! خدافظ!!!" این رفتار خیلی از سروش بعید بود. گفتم "سروش اتفاقی افتاده که انقدر از دستم ناراحتی؟" گفت "مهم نیست. فقط انقدر حالم بده که امروز تصادف کردم و فقط به خاطر دوستام سرپا بودم. مزاحمت نمیشم. بای" و نذاشت حتی من اعتراضی بکنم به رفتنش! هر چی پی ام دادم جواب نداد و منم فکر کردم رفته. یه کم بعد دیدم یه send 2 all فرستاد. گفتم برگشتی؟ گفت "اصلا نرفته بودم!" خیلی حالم گرفته شد. تمام این مدت که همش پی ام میدادم و جواب نمیداد آن بود! گفتم"احتمالا حوصله منو نداری که جوابمو نمیدادی! پس مزاحمت نمیشم. بای" اونم هیچ اعتراضی به حرفم نکرد و گفت بای. خیلی اعصابم خورد شده بود. به خاطر همین پست 15 بهمن رو نوشتم. یه کم گذشت فرید٬ دوست صمیمی سروش٬ که از بچه های خودمونه٬ آن شد. بهش گفتم "فرید تو میدونی سروش چرا از دست من ناراحته؟" گفت"فکر نمیکنم ناراحت باشه."
- چرا هست. آخه جواب پی امم رو هم نمیده!
- فکر کنم میدونم چرا. بذار بهت بگم.
- ممکنه ناراحت بشه که به من گفتی
- نه!!! تازه کلی هم خوشحال میشه!
با کلی حاشیه بندی و اینور اونور گفت "اگه سروش بخواد باهاش دوست شی جوابت بهش چیه؟"
نمیدونستم. اصلا به دوستی با سروش فکر نکرده بودم! به عنوان یه دوست خوب قبولش داشتم اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یه وقت بخواد باهاش دوست شم! نمیدونستم دوسش دارم یا نه! اما حتما دوسش داشتم وگرنه هر روز دنبال یه بهونه نبودم که ببینمش. برای دیدنش کلاس دودر نمیکردم یا سر کلاساش نمیرفتم (اون کلاسایی که خودم پیشنیازشون رو افتاده بودم) وقتی اون روز تو حیاط دانشگاه نشسته بودم همش نمیگفتم چرا نمیاد جلو ... پس دوسش داشتم! اما هیچ وقت به اینکه دوسش دارم هم فکر نکرده بودم...
به نحوی جواب فرید رو دادم اما شبش کلی به این موضوع فکر کردم.
(این چهارمین باره این پست رو میذارم. و موقع send همش میپره! اینه که نمیتونم الان بقیه ش رو بنویسم! خسته شدم! ببخشید) 


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 13:54  توسط دختر مهربون
|
میخوام آپ کنم وقت ندارم!!! الانم اگه بفهمن من پای کامپیوترم جنجال به پا میکنن! بهتره برم تا نفهمیدن!
عیدتون مبارک٬ عیدتون مبارک و باز هم عیدتون مبارک...
ایشالله سال خوبی رو پیش رو داشته باشین! ما رو هم دعا کنین! یادتون نره ها!!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:42  توسط دختر مهربون
|
سلام!
خوشم میاد اگه من یه ماه هم آپ نکنم یکی نمیاد بگه این دختر مهربون به این مهربونی کجاست!؟ چرا پیداش نیست؟! مرده ست؟ زنده ست؟!بگذریم. آخه از قدیم گفتن بخشش از بزرگانه! (از اونجایی که من از یه عده بزرگترم و از یه عده کوچیکتر فقط کوچیکترا رو میبخشم!
)
خب همین دیگه! هیچی واسه گفتن نداشتم! یعنی حرف زیاد دارم ها ولی حس طولانی نوشتن نبود! دوران دبیرستان و ترم اول و نیمه های ترم دوم دانشگاه و همچنین ماجرای هیجان انگیز(!!!) اون یه نفر اسمش سروشه مونده! هرچی هم بخوام از زمان حال بگم بر میگرده به این دوتا موضوع و یه موضوع دیگه که هنوز شروعش نکردم! به خاطر همین الان چیزی برای گفتن ندارم! ایشالله یه روز که هم وقت داشتم و هم حوصله خدمت میرسم! الانم اومدم آپ کنم که یه وقت دوستان نگران نشن!!!! 
موفق باشین و پیروز...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:25  توسط دختر مهربون
|
دوران راهنمایی دوران جالبی نبود. یه اخلاق گند و مزخرف! یه آدم حال به هم زن به تمام معنا.
با بچه های تیم همه رفتیم یه مدرسه و دوباره رفتیم تو تیم هندبال مدرسه. اما این بار نه به اجبار کسی به خواست خودمون. تمرینا شروع شد و ما موفق تر و بهتر از سال قبل تمرین میکردیم. به این امید که امسال حتما اول میشیم! اعضای تیم همه سال اولی بودن و به اضافه ی یک سال دومی که آخر ورزش بود! هندبالش محشر بود! امکان نداشت شوت کنه و شوتش گل نشه! حتی دروازه بان ما که تو طول مسابفات ۲-۳ تا گل بیشتر نخورد هم نمیتونست شوتای این آدم رو مهار کنه. اسمش متین بود. نمیدونم چی شد که من و متین باهم خوب شدیم. خیلی خوب. طوری که هرجا میرفتیم میگفتیم دخترخاله ایم. اون سال هم برای مسابقات رفتیم و به کمک متین و همت بقیه ی بچه ها اول شدیم. اون سال بچه های ایثار هم مثل ما همه رفته بودن یه مدرسه دیگه به اسم ایمان و همه تو تیم بودن! و ما دوباره تو فینال مقابل اونا بودیم ولی این بار ما بردیم و اول شدیم.
سال اول سه بار مدرسه خواست ما رو ببره اردو. حالا اردو کجا؟ مثلا استخر و از این اردوهای صبح تا ظهر. اما نمیدونم چرا هر دفه به یه سری دلایل مسخره که یادم نیست چی بودن کنسل میشد!!! دفه ی اول و دوم هیچ کس به روی خودش نیاورد و به خوبی و خوشی گذشت. اما دفه ی سوم خون همه به جوش اومد. پوسترها و مقواهای روی دیوارها کنده شد و روش انواع و اقسام شعارها پشتش نوشته شد. از محل کلاسای سوم دبیرستان تظاهرات شروع شد و رفت طرف کلاسای دوم و بعد هم اومد طرف ما! همه ی مدرسه تو تظاهرات بودن همه ی ۱۰۰۰ نفر!!! هیچ زنگی رو نرفتیم سر کلاس. مدیر و ناظم هم هیچ کاری نمیتونستن بکنن! و ما موفق بودیم! ما اردو نمیخواستیم. فقط میخواستیم خوش باشیم که اونروز بیشتر از یه اردو بهمون خوش گذشت!
سال بعد خواهر متین هم اومد مدرسه مون و ما سه تا همیشه با هم بودیم. هیچ کس ما سه تا رو تنها نمیدید. دیگه همه باورشون شده بود که ما سه تا دختر خاله ایم و ما هم زیر این حرف نمیزدیم. مطهره (خواهر متین) هم مثل خواهرش هندبالش حرف نداشت. این دوتا واقعا معرکه بودن! سال دوم هم تو منطقه اول شدیم و بچه ها دعوت شدن برای استان. اما من به خاطر اینکه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه نتونستم برم (راستش تو تمام این ۱۹ سال از عمرم همیشه فقط درس خوندم و هیچ وقت نتونستم به کارایی که دوست دارم برسم. همیشه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه...)
سال سوم هم عین سال دوم! اول شدن تیم هندبالمون! تبدیل شده بودیم به یه تیم قدر تو منطقه! همه میترسیدن از ما! اسم مدرسمون که میومد... آخه بقیه ی تیمای مدرسمون هم مثل ما بودن! بسکتبال و والیبال و شنامون هم هر سه سال اول شد!
تابستون بدترین تابستون عمرم بود! خواهرم میخواست از ایران بره برای همیشه! منم مزخرف ترین اخلاق عمرم رو داشتم. مدام بهش میگفتم زودتر برو از دستت خلاص شم. مدام با هم دعوا میکردیم. خیلی بد بود روابطمون. میگفتم تو بری عمرا اگه یه قطره اشک بریزم. از این حرفای مسخره و بچه گانه.
روز ۲۳ مرداد شد... همه فامیل خونه ی ما بودن گودبای پارتیه خواهرم بود... تو اتاق همه ی بچه ها بودن. از بچه های همسن ما گرفته تا بچه های همسن خواهرم (۲۳-۲۴ ساله). هر کی یه گوشه اتاق نشسته بود. چراغ اتاق خاموش... فقط چراغ هندیکم پسر عموم روشن بود... همه آروم این آهنگ رو زیر لب میخوندن: « گل گلدون من شکسته بر باد... تو بیا تا دلم نکرده فریاد...گوشه ی آسمون... پل رنگین کمون... من میرم گم میشم تو جنگل باد...» همه گریه میکردن. حتی یه نفر نبود که بغض کرده باشه. تازه اونموقع فهمیدم که چقدر خواهرم رو دوست دارم. قرار بود دیگه نبینمش... از اون لحظه شروع کردم گریه کردن نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. تا ساعت سه شب که خواهرم سوار هواپیما شد و حتی تا فردا صبحش... تو قرودگاه وضع وخیم تر شده بود. همه ی فامیل اومده بودن و همه از دم گریه میکردن...
برادرم هم قرار بود بره. درست روز قبل از ۱۱ سپتامبر زنگ زد سفارت آمریکا تو ترکیه و گفتن ویزات آماده ست بیا بگیر. اون شب هم مثل وقتی که خواهرم میرفت شد. بازم همه ی فامیل و فرودگاه و ... اونم قرار بود بره و دیگه بر نگرده... صبح ۱۱ سپتامبر تو فرودگاه ترکیه بود که اون جریان پیش اومد و دیگه به داداش ما ویزا ندادن! (به نفع ما! چون بعد از یه ماه که تو ترکیه بود اومد ایران!)
اینم از راهنمایی ما! خوش باشین... تا دبیرستان...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط دختر مهربون
|
ادامه...
هر روز با هم چت میکردیم! کمترینش روزی ۲ ساعت بود! هیچ وقت تا دیر وقت برای چت کردن بیدار نمی موندم اما نمیدونم چم شده بود. شب دیر میخوابیدم و چت میکردم! اونم که همیشه پای نت بود. انگار اصلا غیر از نت کار دیگه ای نداشت. گاهی پیش خودم میگفتم کاش لااقل تو میرفتی! من که دلم نمیاد! ولی اونم نمیرفت اونم میشست تا من برم! اون روزا دیگه کمتر دلم میگرفت. میگرنم کمتر شده بود ... راستش رو بخواین تا اونموقع هیچ پسری رو مثل اون ندیده بودم! همه ی پسرایی که دور و برم بودن یا به منظوری میومدن جلو یا انقدر خودشون رو میگرفتن که حال آدم رو بهم میزدن! اما سروش اینجوری نبود! نه خودش رو کوچیک میکرد و نه خودش رو بزرگ میدونست! مروج انسانیت و یک انسان به تمام معنا...! باهاش خیلی راحت بودم چون میدونستم کرمی تو وجودش پیدا نمیشه! اما نمیدونم جرا رودررو هیچ وقت نتونستیم حتی به هم سلام کنیم!
روز ها و روزها با هم چت کردیم(به شدت با هم صمیمی شدیم) تا یه صبح جمعه (۱۴بهمن) داشتیم با هم چت میکردیم که من IMvironment یاهو مسنجر رو که نقاشیه باز کردم و شروع کردیم چرت و پرت کشیدن! یهو گفتم: سروش تو منو بکش منم تو رو میکشم. گفت باشه و شروع کرد کشیدن من! کلی سرش خندیدیم! یه نقاشی ای کشید که به همه چی شبیه بود الا من! وقتی تموم شد گفتم صفحه رو نبند میخوام پرینت بگیرم و از شاهکارش دوتا پرینت گرفتم یکی برای سروش و یکی هم برای خودم! گفت حالا نوبت توه! من سعی کردم از زیرش در برم اما نذاشت گفت باید بکشی! منم نامردی نکردم و یه موجودی کشیدم که به هیچ بنی بشری شباهت نداشت چه برسه به سروش! کلی دعوا کرد که این چیه کشیدی! مگه من کچلم!؟
منم گفتم خوب میشی یه وقت دیگه!!!
فرداش یکی از فامیلامون با من اومد دانشگاه! منم دوتا پرینتی که گرفته بودم رو میخواستم بدم به سروش اکثر روزا اون منو یه وقت تنها گیر میاورد و یه کوچولو سلام میکرد ولی چون همیشه با دوستاش بود من روم نمیشد و هیچ وقت نمیتونستم بهش سلام کنم! اون روز هم همین شد اما نمیدونم چرا اونم نمیومد تا اینکه یه بار بدفرم چشم تو چشم شدیم و از دور سلام کرد و گفت نقاشیا رو آوردی گفتم آره اومد جلو بگیره منم بهش دادم! اون روز دو سه بار دیگه هم همدیگه رو دیدیم و یه دو سه کلمه حرف زدیم (البته همون دو سه کلمه هم همش خنده بود!!)
الان نمیتونم بقیه ش رو بگم! ایشالله دفه ی بعد
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط دختر مهربون
|