تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

11- از جمعه بدم میاد...

وای چقدر از غروب جمعه بدم میاد!! بدم نمیاد! متنفرم! حالم بهم میخوره! دیوونم میکنه! مخصوصا اگه خونه تنها باشم! مثل الان! مخصوصا اینکه هیچ کاری هم برای انجام نداشته باشم! مخصوصا اینکه فقط ۳ واحد داشته باشم و اون ۳ واحد رو هم اصلا سر کلاسش نرفته باشم و جزوه ای هم نداشته باشم که بخوام یه نگاه بندازم حتی!

بیچاره این علی (همون شهرک غربیه) داره کلی سعی میکنه که منو سرحال بیاره! بهش نمیگم فایده نداره! ولی واقعا فایده نداره! از هر دری بگین داره حرف میزنه! منم میخندم به حرفاش.. ولی یکی دیگه ست که میتونه سرمو گرم کنه حتی با سکوتش! ولی اونم با دوستاش رفته بیرون... امیدوارم لااقل به اون خوش بگذره!! علی هم رفت! و بازم تنها شدم!! ای خدااا! (خدایی این علی هم پسر خیلی خوبیه و یه دوست خیلی خیلی خوب! اگه علی نبود سر این درس آخریه که افتادم یه بلایی سر خودم میاوردم!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:12  توسط دختر مهربون  | 

10- قسمت دوم ----> زندگی نامه

سلام. ببخشید هفته ی پیش رفته بودیم مسافرت. تهران نبودم که آپ کنم. از وقتی هم که اومدم وقتش رو نداشتم تا خود همین امروز که از نظر روحی داغونم. دیروز با دوستم رفته بودیم بیرون خیلی بهمون خوش گذشت. از ساعت ۱ تا ۷! اما متاسفانه آخرش گند خورد به خوشیمون. یکی از دوستام زنگ زد گفت نمره های درس اصلی ( ۴واحدی) رو دادن و من هم افتاده بودم! اول ریاضی حالا هم این. از ۱۵ واحدی که برای ترم بعد ورداشته بودم فقط ۳ واحد فیزیکم مونده  گند زدم این ترم! گند گند گند گند گند.... دوست ندارم بهش فکر کنم امروز قراره برم با استاد صحبت کنم. خدا کنه قبول کنه.

ادامه ی زندگینامه:

۷ سالم شد. اوایل اول دبستان بود با دوتا از همسایه هامون که جفتشون پسر بودن رفته بودیم بیرون بازی کنیم نمیدونم چی شد جفتشون شوخی شوخی با سنگ افتادن دنبالم. و من هم فرار کردم. یه لحظه برگشتم بهشون بگم صبر کنین که... سنگها پرتاپ شد و یکیش خورد به ابروی چپم. تنها شانسی که آورم این بود که یه خرده پایین تر نخورد وگرنه کور بودم و البته شانس آورم یه خرده چپ تر نخورد چون میخورد به شقیقه م و مرده بودم!!!! لباسم پر خون شده بود. (نمیدونم چرا بخیه نزدیم)

اول دبستانم زیاد جالب نبود. یه معلم افتضاح افتاده بود بهم. انقدر تو ۲ماه اول سال اذیت کرد که خانواده م تصمیم گرفتن اصلا مدرسه م رو عوض کنن! مدرسه ی دومی که رفتم یه معلم داشتم از نظر اخلاقی خیلی شبیه مامانم بود به خاطر همین خیلی باهاش اخت شدم. اما اونم زیاد جالب نبود (اینو آخر سال و شاید هم بعد ها فهمیدم) آخه به نظر شما یه نفری که همیشه ی همیشه املاش ۲۰ میشه چطوری ممکنه تو امتحان آخر سال بشه ۱۹.۷۵ (تا اونجا که من یادمه غلطای املایی یا ۰.۵ نمره بودن یا ۱ نمره نمیدونم این چجوری شد ۰.۲۵) و به خاطر همین ۰.۲۵ معدل اول دبستانم شد ۱۹.۹۸!!!!

دوم دبستان یه معلم ماه داشتم. بهترین معلمم در طول زندگیم بود! معلم خواهرم هم بود. هم اون منو خیلی دوست داشت هم من اونو!
دوم دبستان تازه آبله مرغون هم گرفتم! اونم به زور! سر عروسی پسر خاله م هم عروس هم داماد آبله مرغون داشتن و مامانم منو مجبور کرد که برم باهاشون روبوسی کنم که ازشون بگیرم!!!!

سوم دبستان بود با یه معلم مزخرف!!! وای یادش میفتم حالم بهم میخوره!

چهارم بازم یه معلم ماه دیگه! و پنجم هم همینطور.

من توی تمام دبستان به سه تا ورزشم به طور دائم میرسیدم : ژیمناستیک٬ شنا٬ و بسکتبال. پنجم دبستان تصمیم گرفتم برم تو تیم بسکت مدرسه. اما چون متقاضی زیاد بود من و چند نفر دیگه رو گذاشتن تو تیم هندبال. اما ما اصلا همچین اسمی رو تا اون موقع نشنیده بودیم... خلاصه واسمون مربی آوردن و شبانه روز تمرین برای آموزش و قوی شدن.

مسابقات شروع شد و ما با بچه های مدرسه ای به نام ایثار دوست شدیم به شدت. اما با هم رقیب نبودیم. مسابقات دو حذفی بود. بار اول که با ایثار مسابقه دادیم بردیم. قدرتمند ترین تیم مسابقات بودیم. اکثرا به صورت ۱۵ - ۲ یا همینجوریا میبردیم. اما سر مسابقه ی نیمه نهایی ما بودیم با ایثار! باید برای اول یا سوم شدن با هم میجنگیدیم. با دوستامون.. اما متاسفانه به دلایلی ( که یادم نیست) دیر به مسابقه رسیدیم و برامون باخت زدن! بچه های ایثار میگفتن ما این برد رو قبول نداریم (و حتی مربیشون) اما نشد کاری کرد و ما تو اون مسابقات سوم شدیم!!!

پنجم یه مسئله ی دیگه ای بود به نام تیزهوشان. مرحله ی اولش رو ۶ نفر از مدرسه قبول شدیم و برای مرحله ی دوم برامون معلم خصوصی گرفت مدرسه. هر دفه خونه ی یکی بود. دورانی بود... معلممون رو اذیت میکردیم. میخندیدیم ... رفتیم واسه مرحله ی دوم. ۳ نفر قبول شدیم و رفتیم مصاحبه. و من به خاطر ماهواره و خریت خودم قبول نشدم!!! و خداحافظ  تیزهوشان.. (البته الان اصلا پشیمون نیستم).

اینم تا آخر دبستانم! تا بعد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 10:28  توسط دختر مهربون  | 

روز 29 بهمن روز سپندار مذگان
روز عشق شاد باد

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه
Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم
Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
( منبع
zendehrood.com )

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 9:49  توسط دختر مهربون  | 

8- دیوونم کردی!!

فکر میکردم به تو میتونم اعتماد کنم و باهات راحت باشم. فکر میکرد یکی رو پیدا کردم که میتونم باهاش حرف بزنم بدون اینکه الکی از دستم ناراحت بشه! فکر میکردم تو با بقیه فرق میکنی. همونطور که تو فکر میکردی من با بقیه فرق میکنم. چرا نمیگی سر چی ازم انقدر ناراحتی که حتی نمیخوای جوابم رو بدی! چرا انقدر از دستم ناراحتی که من دارم برای اولین بار اسمم رو با پیشوند و پسوند ازت میشنوم! اون موقعی که گفتی تروخدا انقدر حرف نزن ( در مقابل چی؟ در مقابل اینکه گفتم چرا ازم ناراحتی!) بغض کردم! تا حالا نشده بود انقدر راحت بغض کنم! خوردم کردی! داغونم کردی! کاش لااقل میگفتی چرا یهو انقدر از دستم ناراحت شدی! امروز قبل از اینکه بیایم خونه که باهام خوب بودی! تو که از همون موقع از دستم ناراحت بودی چرا رودررو نگفتی! الان اومدی میگی به خاطر بچه ها خودم رو سرپا نگه داشتم! همیشه از اینکه یکی از دستم ناراحت شده ناراحت میشدم! اما امروز بغض کردم! میفهمی!؟ بغض... (ترکید...)

پی.اس : ببخشید وقتی این وبلاگ آپ میشه دیگه نمیتونم به کسی خبر بدم! خیلی خیلی شرمنده!

در ادامه: خیالم راحت شد!!! از دست من ناراحت نبود!! یعنی ناراحت بود! میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست! این عذابش میداد! البته آخرشم من از خودش نشنیدم! صبح هم مثل اینکه تصادف کرده بود! ولی خدا رو شکر به خیر گذشت!  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:44  توسط دختر مهربون  | 

7- اون یه نفر اسمش سروشه (1)

سلام.

بابت پست قبل خیلی معذرت میخوام حالم خیلی بد بود! طوری که شبش سرم رو کوبیدم به دیوار (البته نه از ناراحتی! از سر درد آخه میگرنم اوت کرده بود و هرچی قرص میخوردم فایده نداشت این شد که سرم رو کوفوندم به دیوار!) خب بگذریم...

همونطور که از موضوع این پست معلومه این پست در مورد "یه نفر"ه! هر وقت این موضوع رو انتخاب کردم یعنی میخوام در مورد یه نفر حرف بزنم البته این یه نفر آدم خاصی نیست یعنی ممکنه هر دفه یه شخص دیگه باشه!

این بار میخوام درمورد یکی از بچه های رشته ی مکانیکمون بگم. اسمش سروشه. استاد فیزیک رشته ی ما با اینا مشترک بود و همچنین کلاسای ریاضی و معارفمون هم با هم بود.

استاد فیزیکمون یه پروژه به ما داد که باید آخر ترم تحویل میدادیم و این پروژه عبارت بود از ماشین بادکنکی. یعنی یه ماشینی که با تخلیه ی باد یه بادکنک ماشین راه بره.(البته تا ۸ متر اونم در کمترین زمان یعنی حداکثر ۴ثانیه)  حالا بعدا عکس ماشینمون رو میذارم ببینینش! بگذریم... ما یه روز 5شنبه برای ساختن این ماشین کذایی رفتیم دانشگاه. تقریبا همه ی بچه های مکانیک و بچه های ما بودن. خنده بازاری بود که بیا و ببین! هرکی میخواست ماشینش رو امتحان کنه همه یهو میدوییدن و میومدن ببینن این یکی دیگه چه گندی میزنه! یه بار که ما مشینمون رو دستمون گرفتیم دوتا از پسرای مکانیک اومدن جلو و به من که ماشین تو دستم بود گفتن:"این قراره راه بره!؟" به شوخی و با حالت عصبانی (یعنی به شوخی عصبانی شدم!) گفتم: "این 7 متر راه رفته!" سروش (یکی از اون دوتا) گفت:" موفق باشین..." منم گفتم:"هستیم!" این اولین برخورد من با سروش بود! برخورد بعدی برمیگشت به امتحان ریاضی ترم که سر جلسه دیدم بغل دستی من همون سروشه! کلی قبل از امتحان سر تغلب رسوندن با هم خندیدیم و البته بعد از امتحان!
مدتی گذشت از این جریان. یه بار داشتم با یکی از بچه های رشته ی خودمون چت میکردم که نمیدونم چی شد گفت: آی دی سروش رو میخوای؟! منم که کرمم گرفته بود گفتم آره بده! وبهش پی.ام دادم:
- سلام!
- سلام. شما؟!
- آها من!؟ باشه میگم حالا صبر کن احوال پرسی کنیم! خوبی؟
- مرسی شما خوب هستین!؟
- ممنون. خب حالا بریم سر اینکه من کیم! (قصد سرکار گذاشتنش رو نداشتم چون اصلا از این کار خوشم نمیاد!) امتحان ریاضی ترم رو یادته!؟
- کی اون امتحان کذایی رو یادش میره!؟
- یادته کی بغلت نشسته بود!!
- فکرکنم یکی از دخترای رشته ی ... بود! اا! نکنه تو اونی!
- آره خودشم!:ی خوبی؟!
- مرسی...

و این بود آغاز چت ما! اون روز 3ساعت باهاش چت کردم! آخرش برگشته به من میگه:
- دختر مهربون. تو که خیلی دختر خوبی هستی!!
-  !!! مگه قرار بود نباشم!؟
- آخه من فکر میکردم خیلی بداخلاقی! روز ماشین بادکنکی یادته؟! بهت گفتم موفق باشین! گفتی هستیم! اون موقع نمیدونم متوجه شدی یا نه! از ترس یه قدم رفتم عقب! گفتم الان میای میزنی در گوشم!

خب دیگه خسته شدم بقیه ش رو بعدا میگم!

یه پست نصفه ی دیگه هم دارم نه!؟

موفق باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:39  توسط دختر مهربون  | 

...

خیلی دلم گرفته٬ خیلی خیلی دلم گرفته. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. سرم داره از درد میترکه. ریاضی ۱ افتادم. خیلی با اعصابم بازی کرد. باعث شد دلم بگیره٬ از همه چی از همه کس از زندگی. شاید مسخره باشه ولی داره دیوونه م میکنه! حس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. هر لحظه ممکنه کاری دست خودم بدم. یا بلایی سر خودم بیارم یا اینکه از دانشگاه انصراف بدم. میدونم خیلی مسخره ست. ولی وقتی میبینم یکی که نمره ش مثل من شده بود با اعتراض ۵/۱ نمره بهش اضافه شد اما مال منو استاد حتی برگه م رو نگاه نکرد میسوزم. نمیدونم... یه مدتیه یه نفر هست به اسم سروش که توی اینجور مواقع انقدر انرژی مثبت میده که هرچی درد و بلا تو دنیا داری انقدر برات آسون میشه که عاشق این دنیا با تمام بدیاش میشی. اما تا حالا هیچ وقت به اندازه ی امشب بهش احتیاج نداشتم. اما امشب بر خلاف همیشه که اینموقع آن میشه آن نیست.(الان خبر رسید که عمه ش از مکه برگشته رفته خونه ش) همه چی دست به دست هم داده تا از این دنیا متنفر بشم... 

 اگه یا بلایی سرم بیاد واقعا کسی هست که ناراحت بشه؟؟ بعید میدونم. یعنی مطمئنم که نه...

دوستان اگه دیگه اینورا پیدام نشد... شرمنده ...

من شاخه گل سرخ خیلی دوست دارم یه شاخه گل سرخ برام بیشتر از هرچیزی ارزش داره. دوستای خوبم ( که اونایی که خیلی دوسشون دارم هیچکدومشون اینورا نمیان.. یعنی اینجا رو بلد نیستن ) اگه خواستین برام گل بیارین فقط و فقط یه شاخه گل سرخ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:54  توسط دختر مهربون  | 

5- هان؟ چی؟ علم غیب؟؟

سلام!

والا زندگینامم انقدر طولانیه که حس گفتنش نیست! اینه که فعلا میریم سراغ بقیه ی مسائل!
سر جریان سینا خیلی حالم بد شد ولی فکر کردم خوب من که انقدر دوسش دارم نباید و نباید جز خوشبختیش چیز دیگه ای بخوام و این مسئله باعث شد کمی آروم بشم  الان حالم خیلی بهتره! ( البته نمیدونم دفعه ی بعد هم که ببینمش همینو میگم یا نه! ) anyway!

ولی این جریان باعث شد که به یه نتیجه هایی برسم و با دوست پسرم بهم بزنم! خیلی به این مسئله فکر کردم ولی دیدم درسته که تا حدی دوسش دارم ( بابا خب مگه نمیشه آدم عاشق یه نفر باشه ولی یه نفر دیگه رو هم دوس داشته باشه؟! چرا چپ چپ نگاه میکنین؟! ) ولی اگه همینطور باهاش ادامه بدم مثل سینا بهش وابسته میشم و اونوقت وقت جدا شدن دوباره مسئله ای که برام پیش اومد پیش میاد ولی با این تفاوت که این دفعه واسه "م" هم پیش میاد! یعنی دو نفر ضرر میکنن و این خیلی خیلی بده! اما وقتی بهش گفتم قبول نکرد و عین بچه ها لج کرد و حاضر نشد حتی به دلایل منطقی من هم فکر کنه! این خیلی اذیتم میکن چون اینطوری من یه آدم بی رحم به نظر میام( برعکس اسمم که دختر مهربونه!) ولی مجبورم ازش جدا شم!

دیگه اینکه...!
آها یه روز داشتم با یکی از بچه هامون به اسم علی (خونه شون شهرک غربه و از اون بچه خفناس!) چت میکردم گفت میای بریم بیرون به صورت اکیپی؟ گفتم فکر نمیکنم مامانم اینا اجازه بدن. گفت:" اا! پس بابای تو هم مثل بابای من درو به روت قفل میکنه نمیذاره از خونه بیای بیرون؟! من که چند بار مجبور شدم از پنجره فرار کنم! " با کلی از این شکلکا:  

دیروز برای یه کاری رقته بودیم همه دانشگاه. یعنی همه باید میومدن! (بحث نمره بود!) علی زنگ زد به موبایل یکی از بچه ها گفت:"  فرید بابام نمیدونسته من خونه م درو قفل کرده رفته بیرون! منم کلید ندارم!!! تو خونه گیر کردم! حالا چیکار کنم!؟  " من وقتی اینو شنیدم کلی بهش خندیدم! بهش اس.ام.اس زدم و بهش گفتم برای تو  که عادیه! خوب از پنجره بیا بیرون! تو که بلدی!  امروزم که دیدمش کلی بهش خندیدم! انقده باحال بود! بهش گفتم تا تو باشی که به مسخره چیزی نگی! ولی خدایی این بشر یه جورایی علم غیب داره!
دو سه روز پیش باهاش چت میکردم گفت: " کار network marketing میکنی؟" گفتم نه! گفت:"احتمالا همین روزا میان سراغت. ولی تو نرو دنبالش کار جالبی نیست! اصلا سود نداره" و کلی از این حرفا... تا حرفش تموم شد موبایل من زنگ زد! یکی از دوستای قدیمیم بود که مدتی بود ازش خبر نداشتم! گفت:" دختر مهربون میخوام بهت پیشنهاد همکاری واسه network marketing بدم!" منو میگی حالم بد شد!!! اخه این بشر علم غیب داره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 20:15  توسط دختر مهربون  | 

4- آخه لعنتی....!

اونی که میخواستم دلمو شکستو * به پای یک عشق جدید نشستو * چشم روی آرزوم همیشه بستو * پشت مه پنجره مون رها شد * اونی که میخواستم مثل اشک چکیدو * تو طول راه باز یه کسی رو دیدو * به آرزوش انگار دیگه رسیدو * به خاطر هیچی ازم جدا شد * اونی که میخواستم دل ازم بریدو * بین گلا یه گل تازه چیدو * به اونی که دلش میخواست رسیدو * با غم و غصه منو آشنا کرد * اونی که میخواستم منو برد بهشتو * اسم منو رو سردرش نوشتو * بهونه کرد بازی سرنوشتو * تو شهر رویاهام منو رها کرد * اونی که میخواستم منو برد از یادو * رفت پیش اون کس که دلش میخوادو * زد زیر عشقش که یادش نیادو * مثل همه آدما بیوفا شد * اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت....

خب همه چی تموم شد! سینا ازدواج کرد و در واقع با این کارش عشق منو زیر خروارها تن خاک مدفون کرد! هیچ وقت فکر چنین روزی رو نکرده بودم! ۶ سال از عمرم رو فقط و فقط به اون فکر میکردم! تمام زندیگم شده بود! تمام فکرم! عشقم! وجودم! وقتی اسمش رو میشنیدم تمام تنم میلرزید! وقتی میدیدمش قلبم به تپش میفتاد. اوایل نمیدونست! اما به لطف یک آدم حسود به اسم « میلاد » فهمید! میلاد بهش گفت! از اون روز بیشتر و بیشتر عاشقش شدم! مهربونتر از قبل شده بود! دوست داشتنی تر ! احساس میکردم ارزشش رو داره که ۶ سال عاشقش باشم! از وقتی که دوم راهنمایی بودم! از وقتی که فهمیدم پسر یعنی چی! از وقتی که فهمیدم عشق یعنی چی! اما یه چیزی رو نمیدونستم.. کسی بهم نگفت پسرا بی معرفتن! هیچکی نگفت پسرا ارزش این رو ندارن که عشقت رو به پاشون بریزی! سینا مهربون بود.. میدونم دوسم داشت.. میدونم وقتی بهش محبت میکردم انگار دنیا رو بهش دادن! ولی نمیدونم چرا دو هفته پیش ناغافل پدرش زنگ زد و گفت برای سینا داریم میریم خواستگاری (پدرش زنگ زده بود از خاله ش اجازه بگیره!) دو هفته بعد ار خواستگاری عقد و نامزدی...!

وقتی وارد سالن شدم قلبم داشت میومد تو دهنم! وقتی اون دختر رو کنارش دیدم... اشک تو چشمام جمع شد... تحملش برام خیلی خیلی سخت بود! آخه چرا انقدر زود؟! مگه تو چند سالت بود!؟ فقط ۲۲ سالت بود! مگه اون دختره چند سالشه؟!اونم هم سن منه! آخه چرا انقدر زود عشقم رو از من گرفتی؟! آخه مگه من چی از اون دختر کمتر دارم؟! درسته خوشگل نیستم ولی قیافه م از اون که بهتره! ( دختره اصلا خوشگل نبود! اینو همه ی همه میگفتن! به خدا از حسادت نیست!) تحصیلاتم که از اون بهتره! خیلی هم خوب منو میشناسی! میدونی چقدر دوست دارم. اگه نمیدونستی منو تو نامزدیت اونطوری عین بچه های گناهکار نگاه نمیکردی! هر دفه با اون نگاه مظلومانه ت منو اذیتم نمیکردی! من به بخت مزخرف خودم اعتقاد داشتم! لازم نبود با نگات ازم عذر بخوای!

آخه لعنتی! به خدا دوست داشتم.........................................

درسته که دوست داشتم و دارم! اما نمیتونم برات آرزوی خوشبختی نکنم!

 امیدوارم هر جا که هستین و تا آخر عمرتون خوشبخت ترین زوج زمین باشین! و همیشه مثل روز عروسیتون شاد شاد باشین و حتی شادتر از اونروز!

خواهش میکنم شما هم برای خوشبختیشون دعا کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:37  توسط دختر مهربون  |