تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

16- ...

میخوام آپ کنم وقت ندارم!!! الانم اگه بفهمن من پای کامپیوترم جنجال به پا میکنن! بهتره برم تا نفهمیدن!

عیدتون مبارک٬ عیدتون مبارک و باز هم عیدتون مبارک...

ایشالله سال خوبی رو پیش رو داشته باشین! ما رو هم دعا کنین! یادتون نره ها!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:42  توسط دختر مهربون  | 

15- خوشم میاد...

سلام!

خوشم میاد اگه من یه ماه هم آپ نکنم یکی نمیاد بگه این دختر مهربون به این مهربونی کجاست!؟ چرا پیداش نیست؟! مرده ست؟ زنده ست؟!بگذریم. آخه از قدیم گفتن بخشش از بزرگانه! (از اونجایی که من از یه عده بزرگترم و از یه عده کوچیکتر فقط کوچیکترا رو میبخشم!

خب همین دیگه! هیچی واسه گفتن نداشتم! یعنی حرف زیاد دارم ها ولی حس طولانی نوشتن نبود! دوران دبیرستان و ترم اول و نیمه های ترم دوم دانشگاه و همچنین ماجرای هیجان انگیز(!!!) اون یه نفر اسمش سروشه مونده! هرچی هم بخوام از زمان حال بگم بر میگرده به این دوتا موضوع و یه موضوع دیگه که هنوز شروعش نکردم! به خاطر همین الان چیزی برای گفتن ندارم! ایشالله یه روز که هم وقت داشتم و هم حوصله خدمت میرسم! الانم اومدم آپ کنم که یه وقت دوستان نگران نشن!!!!

موفق باشین و پیروز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:25  توسط دختر مهربون  | 

14- قسمت سوم ----> زندگی نامه

دوران راهنمایی دوران جالبی نبود. یه اخلاق گند و مزخرف! یه آدم حال به هم زن به تمام معنا.

با بچه های تیم همه رفتیم یه مدرسه و دوباره رفتیم تو تیم هندبال مدرسه. اما این بار نه به اجبار کسی به خواست خودمون. تمرینا شروع شد و ما موفق تر و بهتر از سال قبل تمرین میکردیم. به این امید که امسال حتما اول میشیم! اعضای تیم همه سال اولی بودن و به اضافه ی یک سال دومی که آخر ورزش بود! هندبالش محشر بود! امکان نداشت شوت کنه و شوتش گل نشه! حتی دروازه بان ما که تو طول مسابفات ۲-۳ تا گل بیشتر نخورد هم نمیتونست شوتای این آدم رو مهار کنه. اسمش متین بود. نمیدونم چی شد که من و متین باهم خوب شدیم. خیلی خوب. طوری که هرجا میرفتیم میگفتیم دخترخاله ایم. اون سال هم برای مسابقات رفتیم و به کمک متین و همت بقیه ی بچه ها اول شدیم. اون سال بچه های ایثار هم مثل ما همه رفته بودن یه مدرسه دیگه به اسم ایمان و همه تو تیم بودن! و ما دوباره تو فینال مقابل اونا بودیم ولی این بار ما بردیم و اول شدیم.

سال اول سه بار مدرسه خواست ما رو ببره اردو. حالا اردو کجا؟ مثلا استخر و از این اردوهای صبح تا ظهر. اما نمیدونم چرا هر دفه به یه سری دلایل مسخره که یادم نیست چی بودن کنسل میشد!!! دفه ی اول و دوم هیچ کس به روی خودش نیاورد و به خوبی و خوشی گذشت. اما دفه ی سوم خون همه به جوش اومد. پوسترها و مقواهای روی دیوارها کنده شد و روش انواع و اقسام شعارها پشتش نوشته شد. از محل کلاسای سوم دبیرستان تظاهرات شروع شد و رفت طرف  کلاسای دوم و بعد هم اومد طرف ما! همه ی مدرسه تو تظاهرات بودن همه ی ۱۰۰۰ نفر!!! هیچ زنگی رو نرفتیم سر کلاس. مدیر و ناظم هم هیچ کاری نمیتونستن بکنن! و ما موفق بودیم! ما اردو نمیخواستیم. فقط میخواستیم خوش باشیم که اونروز بیشتر از یه اردو بهمون خوش گذشت!

سال بعد خواهر متین هم اومد مدرسه مون و ما سه تا همیشه با هم بودیم. هیچ کس ما سه تا رو تنها نمیدید. دیگه همه باورشون شده بود که ما سه تا دختر خاله ایم و ما هم زیر این حرف نمیزدیم. مطهره (خواهر متین) هم مثل خواهرش هندبالش حرف نداشت. این دوتا واقعا معرکه بودن! سال دوم هم تو منطقه اول شدیم و بچه ها دعوت شدن برای استان. اما من به خاطر اینکه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه نتونستم برم (راستش تو تمام این ۱۹ سال از عمرم همیشه فقط درس خوندم و هیچ وقت نتونستم به کارایی که دوست دارم برسم. همیشه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه...)

سال سوم هم عین سال دوم! اول شدن تیم هندبالمون! تبدیل شده بودیم به یه تیم قدر تو منطقه! همه میترسیدن از ما! اسم مدرسمون که میومد... آخه بقیه ی تیمای مدرسمون هم مثل ما بودن! بسکتبال و والیبال و شنامون هم هر سه سال اول شد!

تابستون بدترین تابستون عمرم بود! خواهرم میخواست از ایران بره برای همیشه! منم مزخرف ترین اخلاق عمرم رو داشتم. مدام بهش میگفتم زودتر برو از دستت خلاص شم. مدام با هم دعوا میکردیم. خیلی بد بود روابطمون. میگفتم تو بری عمرا اگه یه قطره اشک بریزم. از این حرفای مسخره و بچه گانه.

روز ۲۳ مرداد شد... همه  فامیل خونه ی ما بودن گودبای پارتیه خواهرم بود... تو اتاق همه ی بچه ها بودن. از بچه های همسن ما گرفته تا بچه های همسن خواهرم (۲۳-۲۴ ساله). هر کی یه گوشه اتاق نشسته بود. چراغ اتاق خاموش... فقط چراغ هندیکم پسر عموم روشن بود... همه آروم این آهنگ رو زیر لب میخوندن: « گل گلدون من شکسته بر باد... تو بیا تا دلم نکرده فریاد...گوشه ی آسمون... پل رنگین کمون... من میرم گم میشم تو جنگل باد...» همه گریه میکردن. حتی یه نفر نبود که بغض کرده باشه. تازه اونموقع فهمیدم که چقدر خواهرم رو دوست دارم. قرار بود دیگه نبینمش... از اون لحظه شروع کردم گریه کردن نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. تا ساعت سه شب که خواهرم سوار هواپیما شد و حتی تا فردا صبحش... تو قرودگاه وضع وخیم تر شده بود. همه ی فامیل اومده بودن و همه از دم گریه میکردن...

برادرم هم قرار بود بره. درست روز قبل از ۱۱ سپتامبر زنگ زد سفارت آمریکا تو ترکیه و گفتن ویزات آماده ست بیا بگیر. اون شب هم مثل وقتی که خواهرم میرفت شد. بازم همه ی فامیل و فرودگاه و ... اونم قرار بود بره و دیگه بر نگرده... صبح ۱۱ سپتامبر تو فرودگاه ترکیه بود که اون جریان پیش اومد و دیگه به داداش ما ویزا ندادن! (به نفع ما! چون بعد از یه ماه که تو ترکیه بود اومد ایران!)

اینم از راهنمایی ما! خوش باشین... تا دبیرستان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 16:28  توسط دختر مهربون  | 

13- اون یه نفر اسمش سروشه (2)

ادامه...

هر روز با هم چت میکردیم! کمترینش روزی ۲ ساعت بود! هیچ وقت تا دیر وقت برای چت کردن بیدار نمی موندم اما نمیدونم چم شده بود. شب دیر میخوابیدم و چت میکردم! اونم که همیشه پای نت بود. انگار اصلا غیر از نت کار دیگه ای نداشت. گاهی پیش خودم میگفتم کاش لااقل تو میرفتی! من که دلم نمیاد! ولی اونم نمیرفت اونم میشست تا من برم! اون روزا دیگه کمتر دلم میگرفت. میگرنم کمتر شده بود ... راستش رو بخواین تا اونموقع هیچ پسری رو مثل اون ندیده بودم! همه ی پسرایی که دور و برم بودن یا به منظوری میومدن جلو یا انقدر خودشون رو میگرفتن که حال آدم رو بهم میزدن! اما سروش اینجوری نبود! نه خودش رو کوچیک میکرد و نه خودش رو بزرگ میدونست! مروج انسانیت و یک انسان به تمام معنا...! باهاش خیلی راحت بودم چون میدونستم کرمی تو وجودش پیدا نمیشه! اما نمیدونم جرا رودررو هیچ وقت نتونستیم حتی به هم سلام کنیم!  

روز ها و روزها با هم چت کردیم(به شدت با هم صمیمی شدیم) تا یه صبح جمعه (۱۴بهمن) داشتیم با هم چت میکردیم که من IMvironment یاهو مسنجر رو که نقاشیه باز کردم و شروع کردیم چرت و پرت کشیدن! یهو گفتم: سروش تو منو بکش منم تو رو میکشم. گفت باشه و شروع کرد کشیدن من! کلی سرش خندیدیم! یه نقاشی ای کشید که به همه چی شبیه بود الا من! وقتی تموم شد گفتم صفحه رو نبند میخوام پرینت بگیرم و از شاهکارش دوتا پرینت گرفتم یکی برای سروش و یکی هم برای خودم! گفت حالا نوبت توه! من سعی کردم از زیرش در برم اما نذاشت گفت باید بکشی! منم نامردی نکردم و یه موجودی کشیدم که به هیچ بنی بشری شباهت نداشت چه برسه به سروش! کلی دعوا کرد که این چیه کشیدی! مگه من کچلم!؟  منم گفتم خوب میشی یه وقت دیگه!!!

فرداش یکی از فامیلامون با من اومد دانشگاه! منم دوتا پرینتی که گرفته بودم رو میخواستم بدم به سروش اکثر روزا اون منو یه وقت تنها گیر میاورد و یه کوچولو سلام میکرد ولی چون همیشه با دوستاش بود من روم نمیشد و هیچ وقت نمیتونستم بهش سلام کنم! اون روز هم همین شد اما نمیدونم چرا اونم نمیومد تا اینکه یه بار بدفرم چشم تو چشم شدیم و از دور سلام کرد و گفت نقاشیا رو آوردی گفتم آره اومد جلو بگیره منم بهش دادم! اون روز دو سه بار دیگه هم همدیگه رو دیدیم و یه دو سه کلمه حرف زدیم (البته همون دو سه کلمه هم همش خنده بود!!)

الان نمیتونم بقیه ش رو بگم! ایشالله دفه ی بعد  

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط دختر مهربون  | 

12- هویجوری...

دوباره سلام!

الان داشتم پست قبلیم رو میخوندم دیدم وای! چقدر دلگیره!!! اصلا خوشم نیومد! بگذریم...

وقتی درس ۴ واحدیم رو افتادم یکی از درس های ۳ واحدی ترم جدیدم هم حذف شد! منم رفتم دنبال اینکه این دوتا رو هم نیاز کنم! کلی از این اتاق به اون اتاق از طبقه یی اول به طبقه ی آخر... فکر کنم داره درست میشه! شنبه معلوم میشه. دعا کنین...

الان هم اومدم آپ کنم نگین چرا آپ نمیکنی. وگرنه چیزی برا گفتن ندارم! شرمنده!!! موفق باشین.. تا بعد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:8  توسط دختر مهربون  |