تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

20- خردادیه دو رو !!!

سلام!

آره میدونم خیلی وقته نبودم! امتحانا پدرم رو درآورده بود! نمیتونستم بیام اینجا و دلم که عین یه توپ پره رو خالی کنم!
۵شنبه ۱۸ خرداد خواستم باهاش صحبت کنم بعد از امتحان! تازگیا خیلی دعوامون میشد بهم میگفت وقتی کسی به اسم دختر مهربون بهم pm میده حس بدی بهم دست میده! یه جوری میشم. باهم یه خرده قدم زدیم و رفتیم یه جای خلوت. کلی حرف زدیم. از ساعت ۱تا ۲:۳۰ گفت:" دختر مهربون همیشه سعی کن یکی رو دوست داشته باشی" با حرص گفتم: "سروش دوست داشتن دیگه برای من معنایی نداره! دیگه نمیفهمم یعنی چی! معنیش رو از دست داد"
- نه نباید اینجوری باشه! خب سروش آدم بدی بود دلیل نمیشه که همه اینطوری باشن.
+ بدترین ادم دنیا هم میتونه یکی رو دوست داشته باشه ولی وقتی به این دوست داشتن ... ( ... گند بزنه )
همینجا حرفم رو خوردم به شدت بغض کرده بودم و فقط میخواستم ساکت باشم! رومو برگردوندم و یه چند دقیقه ای همینطور موندم! خودش فهمید چه حسی دارم هیچی نگفت! اما بعد از چند دقیقه گفت: "دختر مهربون خوبی؟"
میدونست تازگیا با شهاب دوست شدم اما اونقدرا هم دوسش ندارم. کلی در مورد این حرف زد که باید با کسی دوست بشی که دوسش داری...کلی در مورد اینکه همه ی آدما بد نیستن و عشق باید وجود داشته باشه باهام صحبت کرد! داشت نصیحتم میکرد اونم تو مسئله ای که مطمئن بودم من بیشتر از اون درکش کردم! دوست داشتن...! دوست داشتن اون٬ عشق اون با عشق من زمین تا اسمون فرق می کرد! عشق من موندنی بود! دووم داشت ام عشق اون ... اصلا عشق بود؟
دو ساعت بعد از خدافظی بهم sms زد : «عشق آن شراب روحانی است که خدایان از قلب خود میگیرند و در قلب انسانها میریزند...»
سه روز بعدش ساعت ۸ از صدای sms از خواب بیدار شدم دیدم خودشه.
«سعی کن چیزی که دوسش داری رو بدست بیاری تا مجبور نشی چیزی رو که داری دوست داشته باشی...» خودش تایپ کرده بود.. فورواردش نکرده بود! کلی ذهنم رو مشغول کرد ... ساعت ۸ صبح ... میدونست دوسش دارم اما نتونستم به دستش بیارم. میدونست شهاب رو دارم اما دوسش ندارم! شاید اشتباه میکردم ولی همه ش حس میکردم که خودشم میخواد که سعی کنم تا بدستش بیارم ....
دیوونم کرده! از اونطرف میگه حس بدی دارم نسبت بهت٬ از اینطرف میگه سعی کن بدستم بیاری ... خیلی راجع بهش فکر کردم اما نتیجه ای نتونستم بگیرم...

جمعه تولدش بود. دقیقه ی اول جمعه یعنی ساعت ۱۲:۰۱ بهش sms زدم تولدت مبارک. گفتم همیشه دلم میخواد اولین نفری باشم که به دوستام تولدشون رو تبریک میگم٬ بودم؟
+ آره دختر مهربون اولین نفر بودی... مرسی که به یادم بودی٬ تو بهترین دوستمی...
- خوشحالم که اولی بودم! مرسی...
+ دختر مهربون بغض رو تو چشام جمع کردی ... خیلی ماهی ... خیلی ...
چقدر اونوقت شب گریه کردم. آخه اگه انقدر که میگی دوست خوبی بودم اگه انقدر که میگی ماه بودم چطور دلت اومد اینکارو باهام بکنی؟؟؟؟
فرداش وقتی کادوش رو بهش دادم خیلی خوشحال شد! فکرش رو نمیکرد! کلی باهم خندیدیم یاد اون موقع ها افتادم ... دلم تنگ شد برای همه چی ... برای تک تک لحظاتی که باهاش بودم ...

خدای من ... میدونم دیگه اون لحظه ها بر نمیگرده ... فقط ... نمیدونم خودمم  نمیدونم چی ازت میخوام .... خدایا مواظبش باش ... مواظبش باش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:37  توسط دختر مهربون  |