22- تغییرات!
نمیخواستم هیچگونه تغییراتی اینجا بدم! اما اینجا فقط دوتا خواننده دائمی داره که یکیشون فردا داره میاد ایران و فکر نمیکنم دیگه بتونه بخونه! اون یکیش هم ککه اینطور که تو وبلاگش نوشته و به خودم گفته فکر کنم یه عروسک بازم! و فکر کنم هر چی بیشتر این حرفام رو بزنم بیشتر به این نتیجه میرسه!!!!
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی اینجا رو دوست دارم! ولی میخوام ببندمش! واقعا دیگه هیچ انگیزه ای برام نمونده که اینجا بنویسم! یکی دو تا دیگه زندگینامه مینویسم و بعدش اینجا رو ول میکنم به امون خدا!!!
راستی یه چیز دیگه! فکر کنم این دختر مهربون تازگیا خیلی دلسنگ شده! دیگه مهربون نیست! نمیدونم چرا! ازش بدم اومده! فکر کنم بیشتر به خاطر حرفای این آقا سروشه که واسم همیشه ی همیشه مرام میذاره و کامنت میده! نه اینکه بگم حرفتو قبول دارم! نه!! من جدا خودمو میشناسم و از احساسام و کارام کاملا خبر دارم! اما وقتی کسی که نوشته هام رو میخونه (و میدونم با دقت هم میخونه و منم کامل احساسم رو میگم) فکر میکنه منم یه عروسک باز مزخرفم ... بقیه چی میمونه؟! واقعا آدمهای دیگه چی ممکنه در مورد آدم فکر کنن!؟ اون موقع که این وبلاگو زدم فکر میکردم اینا رو مینویسم و بعدها یاد خاطرات میکنم اما فکر میکنم بعدا خودم چی در مورد خودم فکر خواهم کرد؟؟؟؟
خیلی مزخرف شدی دختر مهربون! خیلی!
تا وقتی که قسمت بعدی زندگینامم رو بنویسم بای...