تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

20- خردادیه دو رو !!!

سلام!

آره میدونم خیلی وقته نبودم! امتحانا پدرم رو درآورده بود! نمیتونستم بیام اینجا و دلم که عین یه توپ پره رو خالی کنم!
۵شنبه ۱۸ خرداد خواستم باهاش صحبت کنم بعد از امتحان! تازگیا خیلی دعوامون میشد بهم میگفت وقتی کسی به اسم دختر مهربون بهم pm میده حس بدی بهم دست میده! یه جوری میشم. باهم یه خرده قدم زدیم و رفتیم یه جای خلوت. کلی حرف زدیم. از ساعت ۱تا ۲:۳۰ گفت:" دختر مهربون همیشه سعی کن یکی رو دوست داشته باشی" با حرص گفتم: "سروش دوست داشتن دیگه برای من معنایی نداره! دیگه نمیفهمم یعنی چی! معنیش رو از دست داد"
- نه نباید اینجوری باشه! خب سروش آدم بدی بود دلیل نمیشه که همه اینطوری باشن.
+ بدترین ادم دنیا هم میتونه یکی رو دوست داشته باشه ولی وقتی به این دوست داشتن ... ( ... گند بزنه )
همینجا حرفم رو خوردم به شدت بغض کرده بودم و فقط میخواستم ساکت باشم! رومو برگردوندم و یه چند دقیقه ای همینطور موندم! خودش فهمید چه حسی دارم هیچی نگفت! اما بعد از چند دقیقه گفت: "دختر مهربون خوبی؟"
میدونست تازگیا با شهاب دوست شدم اما اونقدرا هم دوسش ندارم. کلی در مورد این حرف زد که باید با کسی دوست بشی که دوسش داری...کلی در مورد اینکه همه ی آدما بد نیستن و عشق باید وجود داشته باشه باهام صحبت کرد! داشت نصیحتم میکرد اونم تو مسئله ای که مطمئن بودم من بیشتر از اون درکش کردم! دوست داشتن...! دوست داشتن اون٬ عشق اون با عشق من زمین تا اسمون فرق می کرد! عشق من موندنی بود! دووم داشت ام عشق اون ... اصلا عشق بود؟
دو ساعت بعد از خدافظی بهم sms زد : «عشق آن شراب روحانی است که خدایان از قلب خود میگیرند و در قلب انسانها میریزند...»
سه روز بعدش ساعت ۸ از صدای sms از خواب بیدار شدم دیدم خودشه.
«سعی کن چیزی که دوسش داری رو بدست بیاری تا مجبور نشی چیزی رو که داری دوست داشته باشی...» خودش تایپ کرده بود.. فورواردش نکرده بود! کلی ذهنم رو مشغول کرد ... ساعت ۸ صبح ... میدونست دوسش دارم اما نتونستم به دستش بیارم. میدونست شهاب رو دارم اما دوسش ندارم! شاید اشتباه میکردم ولی همه ش حس میکردم که خودشم میخواد که سعی کنم تا بدستش بیارم ....
دیوونم کرده! از اونطرف میگه حس بدی دارم نسبت بهت٬ از اینطرف میگه سعی کن بدستم بیاری ... خیلی راجع بهش فکر کردم اما نتیجه ای نتونستم بگیرم...

جمعه تولدش بود. دقیقه ی اول جمعه یعنی ساعت ۱۲:۰۱ بهش sms زدم تولدت مبارک. گفتم همیشه دلم میخواد اولین نفری باشم که به دوستام تولدشون رو تبریک میگم٬ بودم؟
+ آره دختر مهربون اولین نفر بودی... مرسی که به یادم بودی٬ تو بهترین دوستمی...
- خوشحالم که اولی بودم! مرسی...
+ دختر مهربون بغض رو تو چشام جمع کردی ... خیلی ماهی ... خیلی ...
چقدر اونوقت شب گریه کردم. آخه اگه انقدر که میگی دوست خوبی بودم اگه انقدر که میگی ماه بودم چطور دلت اومد اینکارو باهام بکنی؟؟؟؟
فرداش وقتی کادوش رو بهش دادم خیلی خوشحال شد! فکرش رو نمیکرد! کلی باهم خندیدیم یاد اون موقع ها افتادم ... دلم تنگ شد برای همه چی ... برای تک تک لحظاتی که باهاش بودم ...

خدای من ... میدونم دیگه اون لحظه ها بر نمیگرده ... فقط ... نمیدونم خودمم  نمیدونم چی ازت میخوام .... خدایا مواظبش باش ... مواظبش باش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:37  توسط دختر مهربون  | 

19- دیوونم کردی!


دیوووووووووووووووووووووووووووووووونهههههههههههههههههه! چرا نمیفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب دلم رات تنگ شده! دارم میمیرم! به خدا دوست داشتم! همیشه میگفتی تو منو بیشتر دوست داری! دیدی؟ دیدی؟؟ حالا کی بیشتر اون یکی رو دوست داره؟! من یا تو؟! شاید شاید اون موقع تو منو بیشتر دوست داشتی! اما به نظرتدوست داشتن واقعی بود؟ اگه واقعی بود چرا انقدر زود از بین رفت؟ هان؟

هر چند وقت یه بار بهم میگی فکر میکنی که من ازت متنفرم! آخه چطور میتونم ازت متنفر باشم وقتی به حد مرگ دوست دارم؟ هان؟؟؟ خودت میفهمی چی میگی؟ میفهمی وقتی این جمله رو میگی تا ته دلم رو آتیش میزنی؟؟ میدونی چقدر زجر میکشم وقتی اینو میگی؟ حس نکردی هر دفه که زنگ میزنی پشت تلفن بغض میکنم؟؟ خب آخه اگه دوست نداشتم که اینطوری نمیشدم!!! ترو خدا دیگه اینو نگو! اگه بهت زنگ نمیزنم اس.م.اس نمیزنم به خاطر اینکه فکر میکنم تو میخواستی از دستم خلاص شب! خ واسه چی همش زاحمت شم که اگه الان ازم بدت نمیاد خودم باعثش شم؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:23  توسط دختر مهربون  | 

18- عذر خواهی ...

سلام!

شرمنده میدونم خیلی وقته آپ نکردم! ولی به خاطر جریاناتی که پیش اومده نمیتونم زیاد بنویسم! سعی میکنم هرچه زودتر آپ کنم! زهرا خانوم اگرد هم آپ کنم در مورد اون مسئله ای که تو میخوای نمینویسم! تا دلت خونک شه!  خودت هم میدونی چرا حوصله ی نوشتنش رو ندارم!

آقا سروش اگه دوست داری هکم کنی و به جام آپ کنی خوشحال میشم! اونوقت اینجا هم دیگه انقدر گرد و خاک نمیگیره!  

البته باید بگم دوبار اینجا رو آپ کرده بودم و یه مدت دو تا پست دیگه هم بود ولی به دلایلی فعلا پاکشون کردم تا بعدا دوباره بذارمشون!

بازم از همه تون عذر میخوام که انقدر دیر میام! امیدوارم دوستام رو از دست ندم!

فعلا باییی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:37  توسط دختر مهربون  | 

16- ...

میخوام آپ کنم وقت ندارم!!! الانم اگه بفهمن من پای کامپیوترم جنجال به پا میکنن! بهتره برم تا نفهمیدن!

عیدتون مبارک٬ عیدتون مبارک و باز هم عیدتون مبارک...

ایشالله سال خوبی رو پیش رو داشته باشین! ما رو هم دعا کنین! یادتون نره ها!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:42  توسط دختر مهربون  | 

15- خوشم میاد...

سلام!

خوشم میاد اگه من یه ماه هم آپ نکنم یکی نمیاد بگه این دختر مهربون به این مهربونی کجاست!؟ چرا پیداش نیست؟! مرده ست؟ زنده ست؟!بگذریم. آخه از قدیم گفتن بخشش از بزرگانه! (از اونجایی که من از یه عده بزرگترم و از یه عده کوچیکتر فقط کوچیکترا رو میبخشم!

خب همین دیگه! هیچی واسه گفتن نداشتم! یعنی حرف زیاد دارم ها ولی حس طولانی نوشتن نبود! دوران دبیرستان و ترم اول و نیمه های ترم دوم دانشگاه و همچنین ماجرای هیجان انگیز(!!!) اون یه نفر اسمش سروشه مونده! هرچی هم بخوام از زمان حال بگم بر میگرده به این دوتا موضوع و یه موضوع دیگه که هنوز شروعش نکردم! به خاطر همین الان چیزی برای گفتن ندارم! ایشالله یه روز که هم وقت داشتم و هم حوصله خدمت میرسم! الانم اومدم آپ کنم که یه وقت دوستان نگران نشن!!!!

موفق باشین و پیروز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 12:25  توسط دختر مهربون  | 

12- هویجوری...

دوباره سلام!

الان داشتم پست قبلیم رو میخوندم دیدم وای! چقدر دلگیره!!! اصلا خوشم نیومد! بگذریم...

وقتی درس ۴ واحدیم رو افتادم یکی از درس های ۳ واحدی ترم جدیدم هم حذف شد! منم رفتم دنبال اینکه این دوتا رو هم نیاز کنم! کلی از این اتاق به اون اتاق از طبقه یی اول به طبقه ی آخر... فکر کنم داره درست میشه! شنبه معلوم میشه. دعا کنین...

الان هم اومدم آپ کنم نگین چرا آپ نمیکنی. وگرنه چیزی برا گفتن ندارم! شرمنده!!! موفق باشین.. تا بعد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 10:8  توسط دختر مهربون  | 

11- از جمعه بدم میاد...

وای چقدر از غروب جمعه بدم میاد!! بدم نمیاد! متنفرم! حالم بهم میخوره! دیوونم میکنه! مخصوصا اگه خونه تنها باشم! مثل الان! مخصوصا اینکه هیچ کاری هم برای انجام نداشته باشم! مخصوصا اینکه فقط ۳ واحد داشته باشم و اون ۳ واحد رو هم اصلا سر کلاسش نرفته باشم و جزوه ای هم نداشته باشم که بخوام یه نگاه بندازم حتی!

بیچاره این علی (همون شهرک غربیه) داره کلی سعی میکنه که منو سرحال بیاره! بهش نمیگم فایده نداره! ولی واقعا فایده نداره! از هر دری بگین داره حرف میزنه! منم میخندم به حرفاش.. ولی یکی دیگه ست که میتونه سرمو گرم کنه حتی با سکوتش! ولی اونم با دوستاش رفته بیرون... امیدوارم لااقل به اون خوش بگذره!! علی هم رفت! و بازم تنها شدم!! ای خدااا! (خدایی این علی هم پسر خیلی خوبیه و یه دوست خیلی خیلی خوب! اگه علی نبود سر این درس آخریه که افتادم یه بلایی سر خودم میاوردم!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:12  توسط دختر مهربون  | 

8- دیوونم کردی!!

فکر میکردم به تو میتونم اعتماد کنم و باهات راحت باشم. فکر میکرد یکی رو پیدا کردم که میتونم باهاش حرف بزنم بدون اینکه الکی از دستم ناراحت بشه! فکر میکردم تو با بقیه فرق میکنی. همونطور که تو فکر میکردی من با بقیه فرق میکنم. چرا نمیگی سر چی ازم انقدر ناراحتی که حتی نمیخوای جوابم رو بدی! چرا انقدر از دستم ناراحتی که من دارم برای اولین بار اسمم رو با پیشوند و پسوند ازت میشنوم! اون موقعی که گفتی تروخدا انقدر حرف نزن ( در مقابل چی؟ در مقابل اینکه گفتم چرا ازم ناراحتی!) بغض کردم! تا حالا نشده بود انقدر راحت بغض کنم! خوردم کردی! داغونم کردی! کاش لااقل میگفتی چرا یهو انقدر از دستم ناراحت شدی! امروز قبل از اینکه بیایم خونه که باهام خوب بودی! تو که از همون موقع از دستم ناراحت بودی چرا رودررو نگفتی! الان اومدی میگی به خاطر بچه ها خودم رو سرپا نگه داشتم! همیشه از اینکه یکی از دستم ناراحت شده ناراحت میشدم! اما امروز بغض کردم! میفهمی!؟ بغض... (ترکید...)

پی.اس : ببخشید وقتی این وبلاگ آپ میشه دیگه نمیتونم به کسی خبر بدم! خیلی خیلی شرمنده!

در ادامه: خیالم راحت شد!!! از دست من ناراحت نبود!! یعنی ناراحت بود! میخواست یه چیزی بگه ولی نمیتونست! این عذابش میداد! البته آخرشم من از خودش نشنیدم! صبح هم مثل اینکه تصادف کرده بود! ولی خدا رو شکر به خیر گذشت!  

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:44  توسط دختر مهربون  | 

...

خیلی دلم گرفته٬ خیلی خیلی دلم گرفته. خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. سرم داره از درد میترکه. ریاضی ۱ افتادم. خیلی با اعصابم بازی کرد. باعث شد دلم بگیره٬ از همه چی از همه کس از زندگی. شاید مسخره باشه ولی داره دیوونه م میکنه! حس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم. هر لحظه ممکنه کاری دست خودم بدم. یا بلایی سر خودم بیارم یا اینکه از دانشگاه انصراف بدم. میدونم خیلی مسخره ست. ولی وقتی میبینم یکی که نمره ش مثل من شده بود با اعتراض ۵/۱ نمره بهش اضافه شد اما مال منو استاد حتی برگه م رو نگاه نکرد میسوزم. نمیدونم... یه مدتیه یه نفر هست به اسم سروش که توی اینجور مواقع انقدر انرژی مثبت میده که هرچی درد و بلا تو دنیا داری انقدر برات آسون میشه که عاشق این دنیا با تمام بدیاش میشی. اما تا حالا هیچ وقت به اندازه ی امشب بهش احتیاج نداشتم. اما امشب بر خلاف همیشه که اینموقع آن میشه آن نیست.(الان خبر رسید که عمه ش از مکه برگشته رفته خونه ش) همه چی دست به دست هم داده تا از این دنیا متنفر بشم... 

 اگه یا بلایی سرم بیاد واقعا کسی هست که ناراحت بشه؟؟ بعید میدونم. یعنی مطمئنم که نه...

دوستان اگه دیگه اینورا پیدام نشد... شرمنده ...

من شاخه گل سرخ خیلی دوست دارم یه شاخه گل سرخ برام بیشتر از هرچیزی ارزش داره. دوستای خوبم ( که اونایی که خیلی دوسشون دارم هیچکدومشون اینورا نمیان.. یعنی اینجا رو بلد نیستن ) اگه خواستین برام گل بیارین فقط و فقط یه شاخه گل سرخ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:54  توسط دختر مهربون  | 

5- هان؟ چی؟ علم غیب؟؟

سلام!

والا زندگینامم انقدر طولانیه که حس گفتنش نیست! اینه که فعلا میریم سراغ بقیه ی مسائل!
سر جریان سینا خیلی حالم بد شد ولی فکر کردم خوب من که انقدر دوسش دارم نباید و نباید جز خوشبختیش چیز دیگه ای بخوام و این مسئله باعث شد کمی آروم بشم  الان حالم خیلی بهتره! ( البته نمیدونم دفعه ی بعد هم که ببینمش همینو میگم یا نه! ) anyway!

ولی این جریان باعث شد که به یه نتیجه هایی برسم و با دوست پسرم بهم بزنم! خیلی به این مسئله فکر کردم ولی دیدم درسته که تا حدی دوسش دارم ( بابا خب مگه نمیشه آدم عاشق یه نفر باشه ولی یه نفر دیگه رو هم دوس داشته باشه؟! چرا چپ چپ نگاه میکنین؟! ) ولی اگه همینطور باهاش ادامه بدم مثل سینا بهش وابسته میشم و اونوقت وقت جدا شدن دوباره مسئله ای که برام پیش اومد پیش میاد ولی با این تفاوت که این دفعه واسه "م" هم پیش میاد! یعنی دو نفر ضرر میکنن و این خیلی خیلی بده! اما وقتی بهش گفتم قبول نکرد و عین بچه ها لج کرد و حاضر نشد حتی به دلایل منطقی من هم فکر کنه! این خیلی اذیتم میکن چون اینطوری من یه آدم بی رحم به نظر میام( برعکس اسمم که دختر مهربونه!) ولی مجبورم ازش جدا شم!

دیگه اینکه...!
آها یه روز داشتم با یکی از بچه هامون به اسم علی (خونه شون شهرک غربه و از اون بچه خفناس!) چت میکردم گفت میای بریم بیرون به صورت اکیپی؟ گفتم فکر نمیکنم مامانم اینا اجازه بدن. گفت:" اا! پس بابای تو هم مثل بابای من درو به روت قفل میکنه نمیذاره از خونه بیای بیرون؟! من که چند بار مجبور شدم از پنجره فرار کنم! " با کلی از این شکلکا:  

دیروز برای یه کاری رقته بودیم همه دانشگاه. یعنی همه باید میومدن! (بحث نمره بود!) علی زنگ زد به موبایل یکی از بچه ها گفت:"  فرید بابام نمیدونسته من خونه م درو قفل کرده رفته بیرون! منم کلید ندارم!!! تو خونه گیر کردم! حالا چیکار کنم!؟  " من وقتی اینو شنیدم کلی بهش خندیدم! بهش اس.ام.اس زدم و بهش گفتم برای تو  که عادیه! خوب از پنجره بیا بیرون! تو که بلدی!  امروزم که دیدمش کلی بهش خندیدم! انقده باحال بود! بهش گفتم تا تو باشی که به مسخره چیزی نگی! ولی خدایی این بشر یه جورایی علم غیب داره!
دو سه روز پیش باهاش چت میکردم گفت: " کار network marketing میکنی؟" گفتم نه! گفت:"احتمالا همین روزا میان سراغت. ولی تو نرو دنبالش کار جالبی نیست! اصلا سود نداره" و کلی از این حرفا... تا حرفش تموم شد موبایل من زنگ زد! یکی از دوستای قدیمیم بود که مدتی بود ازش خبر نداشتم! گفت:" دختر مهربون میخوام بهت پیشنهاد همکاری واسه network marketing بدم!" منو میگی حالم بد شد!!! اخه این بشر علم غیب داره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 20:15  توسط دختر مهربون  | 

4- آخه لعنتی....!

اونی که میخواستم دلمو شکستو * به پای یک عشق جدید نشستو * چشم روی آرزوم همیشه بستو * پشت مه پنجره مون رها شد * اونی که میخواستم مثل اشک چکیدو * تو طول راه باز یه کسی رو دیدو * به آرزوش انگار دیگه رسیدو * به خاطر هیچی ازم جدا شد * اونی که میخواستم دل ازم بریدو * بین گلا یه گل تازه چیدو * به اونی که دلش میخواست رسیدو * با غم و غصه منو آشنا کرد * اونی که میخواستم منو برد بهشتو * اسم منو رو سردرش نوشتو * بهونه کرد بازی سرنوشتو * تو شهر رویاهام منو رها کرد * اونی که میخواستم منو برد از یادو * رفت پیش اون کس که دلش میخوادو * زد زیر عشقش که یادش نیادو * مثل همه آدما بیوفا شد * اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت....

خب همه چی تموم شد! سینا ازدواج کرد و در واقع با این کارش عشق منو زیر خروارها تن خاک مدفون کرد! هیچ وقت فکر چنین روزی رو نکرده بودم! ۶ سال از عمرم رو فقط و فقط به اون فکر میکردم! تمام زندیگم شده بود! تمام فکرم! عشقم! وجودم! وقتی اسمش رو میشنیدم تمام تنم میلرزید! وقتی میدیدمش قلبم به تپش میفتاد. اوایل نمیدونست! اما به لطف یک آدم حسود به اسم « میلاد » فهمید! میلاد بهش گفت! از اون روز بیشتر و بیشتر عاشقش شدم! مهربونتر از قبل شده بود! دوست داشتنی تر ! احساس میکردم ارزشش رو داره که ۶ سال عاشقش باشم! از وقتی که دوم راهنمایی بودم! از وقتی که فهمیدم پسر یعنی چی! از وقتی که فهمیدم عشق یعنی چی! اما یه چیزی رو نمیدونستم.. کسی بهم نگفت پسرا بی معرفتن! هیچکی نگفت پسرا ارزش این رو ندارن که عشقت رو به پاشون بریزی! سینا مهربون بود.. میدونم دوسم داشت.. میدونم وقتی بهش محبت میکردم انگار دنیا رو بهش دادن! ولی نمیدونم چرا دو هفته پیش ناغافل پدرش زنگ زد و گفت برای سینا داریم میریم خواستگاری (پدرش زنگ زده بود از خاله ش اجازه بگیره!) دو هفته بعد ار خواستگاری عقد و نامزدی...!

وقتی وارد سالن شدم قلبم داشت میومد تو دهنم! وقتی اون دختر رو کنارش دیدم... اشک تو چشمام جمع شد... تحملش برام خیلی خیلی سخت بود! آخه چرا انقدر زود؟! مگه تو چند سالت بود!؟ فقط ۲۲ سالت بود! مگه اون دختره چند سالشه؟!اونم هم سن منه! آخه چرا انقدر زود عشقم رو از من گرفتی؟! آخه مگه من چی از اون دختر کمتر دارم؟! درسته خوشگل نیستم ولی قیافه م از اون که بهتره! ( دختره اصلا خوشگل نبود! اینو همه ی همه میگفتن! به خدا از حسادت نیست!) تحصیلاتم که از اون بهتره! خیلی هم خوب منو میشناسی! میدونی چقدر دوست دارم. اگه نمیدونستی منو تو نامزدیت اونطوری عین بچه های گناهکار نگاه نمیکردی! هر دفه با اون نگاه مظلومانه ت منو اذیتم نمیکردی! من به بخت مزخرف خودم اعتقاد داشتم! لازم نبود با نگات ازم عذر بخوای!

آخه لعنتی! به خدا دوست داشتم.........................................

درسته که دوست داشتم و دارم! اما نمیتونم برات آرزوی خوشبختی نکنم!

 امیدوارم هر جا که هستین و تا آخر عمرتون خوشبخت ترین زوج زمین باشین! و همیشه مثل روز عروسیتون شاد شاد باشین و حتی شادتر از اونروز!

خواهش میکنم شما هم برای خوشبختیشون دعا کنین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 15:37  توسط دختر مهربون  | 

3- هویجوری!

مممممممم! نمیدونم چرا یهو همه چی پاک شد! یعنی بعد از اینکه چند ساعتی رو آنتن بود همه چی پاک شد!در اثر یک سانحه ی هوایی همه چی از بیت رفت!

حالا بگذریم! مصلب در واقع دوباره آپ شده!
فردا قراره بریم شمال! یه عروسی دعوتیم جای همه تون خالی یه عروسیه تووپه که نگو و نپرس! عروسیه پسرٍ پسرخاله مه اسمش سیناست. ۴سال از من بزرگتره داره ازدواج میکنه! آدم میمونه چی بگه! آخه پسر زود نیست؟!!! حالا بعدا جریانش رو میگم!

من باید برم مامانم اینا دارن داد و بیداد میکنن! موفق باشین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 18:2  توسط دختر مهربون  | 

1- پست اول

خب اینم اولین پست من تو این وبلاگ!

وبلاگ جاییه که آدم میخواد اونجا راحت باشه و هر چی که دلش میخواد بنویسه! و من ترجیح میدم که توی وبلاگم کسی منو نشناسه! متاسفانه بقیه ی وبلاگای من یه سری از دوستام پیدا کرده بودن و دیگه اونجا اونطور که میخواستم راحت نبودم به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا رو درست کنم! و اونطور که میخوام باشم! امیدوارم اینجا رو هم مثل اون یکی وبلاگم بتونم دوست داشته باشم ( که البته دارم!! )

خب دیگه پست اول طولانی نشه بهتره!

موفق باشین...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:13  توسط دختر مهربون  |