از وقتی با (م) دوست شده بودم روحیه م خیلی داغون شده بود. دیگه مثا سابق شاد نبودم. خیلی زود و الکی دپرس میشدم و میرفتم تو خودم. الکی گریه میکردم و خیلی بی مورد میگرنم اوت میکرد. خلاصه داغون داغون بودم. اما از وقتی که شروع کردم با سروش چت کردن کلی تاثیر مثبت روم گذاشته بود. روحیه م خیلی خوب شد و بالکل اثرات منفی م رو خنثی میکرد.
سروش هیچوقت invis آن نمیشد. اون شب ساعت همیشگیمون آن شدم و دیدم نیست با علی چت میکردم تا سروش بیاد. به صورت invis بهم پی ام داد. خیلی تعجب کردم گفتم "چرا invis؟" گفت "حوصله ی هیچکس رو ندارم اومدم فقط با تو حرف بزنم!" خیلی عجیب بود که سروش حوصله ی کسی رو نداشته باشه! آدمیه که به قول خودش "اگه مشکلی داری باید بریزی تو خودت و نذاری بقیه بفهمن! همیشه باید حوصله ی همه رو داشته باشی! باید با همه حال کنی و همه باهات حال کنن!" به خاطر همین خیلی تعجب کردم. چون داشتم با علی هم چت میکردم یه کوچولو سرعتم پایین بود اما انقدر محسوس نبود. سروش در ادامه ی حرفش گفت:" ولی مثل اینکه تو هم سرت شلوغه و وقت نداری! خدافظ!!!" این رفتار خیلی از سروش بعید بود. گفتم "سروش اتفاقی افتاده که انقدر از دستم ناراحتی؟" گفت "مهم نیست. فقط انقدر حالم بده که امروز تصادف کردم و فقط به خاطر دوستام سرپا بودم. مزاحمت نمیشم. بای" و نذاشت حتی من اعتراضی بکنم به رفتنش! هر چی پی ام دادم جواب نداد و منم فکر کردم رفته. یه کم بعد دیدم یه send 2 all فرستاد. گفتم برگشتی؟ گفت "اصلا نرفته بودم!" خیلی حالم گرفته شد. تمام این مدت که همش پی ام میدادم و جواب نمیداد آن بود! گفتم"احتمالا حوصله منو نداری که جوابمو نمیدادی! پس مزاحمت نمیشم. بای" اونم هیچ اعتراضی به حرفم نکرد و گفت بای. خیلی اعصابم خورد شده بود. به خاطر همین پست 15 بهمن رو نوشتم. یه کم گذشت فرید٬ دوست صمیمی سروش٬ که از بچه های خودمونه٬ آن شد. بهش گفتم "فرید تو میدونی سروش چرا از دست من ناراحته؟" گفت"فکر نمیکنم ناراحت باشه."
- چرا هست. آخه جواب پی امم رو هم نمیده!
- فکر کنم میدونم چرا. بذار بهت بگم.
- ممکنه ناراحت بشه که به من گفتی
- نه!!! تازه کلی هم خوشحال میشه!
با کلی حاشیه بندی و اینور اونور گفت "اگه سروش بخواد باهاش دوست شی جوابت بهش چیه؟"
نمیدونستم. اصلا به دوستی با سروش فکر نکرده بودم! به عنوان یه دوست خوب قبولش داشتم اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یه وقت بخواد باهاش دوست شم! نمیدونستم دوسش دارم یا نه! اما حتما دوسش داشتم وگرنه هر روز دنبال یه بهونه نبودم که ببینمش. برای دیدنش کلاس دودر نمیکردم یا سر کلاساش نمیرفتم (اون کلاسایی که خودم پیشنیازشون رو افتاده بودم) وقتی اون روز تو حیاط دانشگاه نشسته بودم همش نمیگفتم چرا نمیاد جلو ... پس دوسش داشتم! اما هیچ وقت به اینکه دوسش دارم هم فکر نکرده بودم...
به نحوی جواب فرید رو دادم اما شبش کلی به این موضوع فکر کردم.
(این چهارمین باره این پست رو میذارم. و موقع send همش میپره! اینه که نمیتونم الان بقیه ش رو بنویسم! خسته شدم! ببخشید) 


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 13:54  توسط دختر مهربون
|
ادامه...
هر روز با هم چت میکردیم! کمترینش روزی ۲ ساعت بود! هیچ وقت تا دیر وقت برای چت کردن بیدار نمی موندم اما نمیدونم چم شده بود. شب دیر میخوابیدم و چت میکردم! اونم که همیشه پای نت بود. انگار اصلا غیر از نت کار دیگه ای نداشت. گاهی پیش خودم میگفتم کاش لااقل تو میرفتی! من که دلم نمیاد! ولی اونم نمیرفت اونم میشست تا من برم! اون روزا دیگه کمتر دلم میگرفت. میگرنم کمتر شده بود ... راستش رو بخواین تا اونموقع هیچ پسری رو مثل اون ندیده بودم! همه ی پسرایی که دور و برم بودن یا به منظوری میومدن جلو یا انقدر خودشون رو میگرفتن که حال آدم رو بهم میزدن! اما سروش اینجوری نبود! نه خودش رو کوچیک میکرد و نه خودش رو بزرگ میدونست! مروج انسانیت و یک انسان به تمام معنا...! باهاش خیلی راحت بودم چون میدونستم کرمی تو وجودش پیدا نمیشه! اما نمیدونم جرا رودررو هیچ وقت نتونستیم حتی به هم سلام کنیم!
روز ها و روزها با هم چت کردیم(به شدت با هم صمیمی شدیم) تا یه صبح جمعه (۱۴بهمن) داشتیم با هم چت میکردیم که من IMvironment یاهو مسنجر رو که نقاشیه باز کردم و شروع کردیم چرت و پرت کشیدن! یهو گفتم: سروش تو منو بکش منم تو رو میکشم. گفت باشه و شروع کرد کشیدن من! کلی سرش خندیدیم! یه نقاشی ای کشید که به همه چی شبیه بود الا من! وقتی تموم شد گفتم صفحه رو نبند میخوام پرینت بگیرم و از شاهکارش دوتا پرینت گرفتم یکی برای سروش و یکی هم برای خودم! گفت حالا نوبت توه! من سعی کردم از زیرش در برم اما نذاشت گفت باید بکشی! منم نامردی نکردم و یه موجودی کشیدم که به هیچ بنی بشری شباهت نداشت چه برسه به سروش! کلی دعوا کرد که این چیه کشیدی! مگه من کچلم!؟
منم گفتم خوب میشی یه وقت دیگه!!!
فرداش یکی از فامیلامون با من اومد دانشگاه! منم دوتا پرینتی که گرفته بودم رو میخواستم بدم به سروش اکثر روزا اون منو یه وقت تنها گیر میاورد و یه کوچولو سلام میکرد ولی چون همیشه با دوستاش بود من روم نمیشد و هیچ وقت نمیتونستم بهش سلام کنم! اون روز هم همین شد اما نمیدونم چرا اونم نمیومد تا اینکه یه بار بدفرم چشم تو چشم شدیم و از دور سلام کرد و گفت نقاشیا رو آوردی گفتم آره اومد جلو بگیره منم بهش دادم! اون روز دو سه بار دیگه هم همدیگه رو دیدیم و یه دو سه کلمه حرف زدیم (البته همون دو سه کلمه هم همش خنده بود!!)
الان نمیتونم بقیه ش رو بگم! ایشالله دفه ی بعد
+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط دختر مهربون
|
سلام.
بابت پست قبل خیلی معذرت میخوام حالم خیلی بد بود! طوری که شبش سرم رو کوبیدم به دیوار (البته نه از ناراحتی! از سر درد آخه میگرنم اوت کرده بود و هرچی قرص میخوردم فایده نداشت این شد که سرم رو کوفوندم به دیوار!) خب بگذریم...
همونطور که از موضوع این پست معلومه این پست در مورد "یه نفر"ه! هر وقت این موضوع رو انتخاب کردم یعنی میخوام در مورد یه نفر حرف بزنم البته این یه نفر آدم خاصی نیست یعنی ممکنه هر دفه یه شخص دیگه باشه!
این بار میخوام درمورد یکی از بچه های رشته ی مکانیکمون بگم. اسمش سروشه. استاد فیزیک رشته ی ما با اینا مشترک بود و همچنین کلاسای ریاضی و معارفمون هم با هم بود.
استاد فیزیکمون یه پروژه به ما داد که باید آخر ترم تحویل میدادیم و این پروژه عبارت بود از ماشین بادکنکی. یعنی یه ماشینی که با تخلیه ی باد یه بادکنک ماشین راه بره.(البته تا ۸ متر اونم در کمترین زمان یعنی حداکثر ۴ثانیه) حالا بعدا عکس ماشینمون رو میذارم ببینینش! بگذریم... ما یه روز 5شنبه برای ساختن این ماشین کذایی رفتیم دانشگاه. تقریبا همه ی بچه های مکانیک و بچه های ما بودن. خنده بازاری بود که بیا و ببین! هرکی میخواست ماشینش رو امتحان کنه همه یهو میدوییدن و میومدن ببینن این یکی دیگه چه گندی میزنه! یه بار که ما مشینمون رو دستمون گرفتیم دوتا از پسرای مکانیک اومدن جلو و به من که ماشین تو دستم بود گفتن:"این قراره راه بره!؟" به شوخی و با حالت عصبانی (یعنی به شوخی عصبانی شدم!) گفتم: "این 7 متر راه رفته!" سروش (یکی از اون دوتا) گفت:" موفق باشین..." منم گفتم:"هستیم!" این اولین برخورد من با سروش بود! برخورد بعدی برمیگشت به امتحان ریاضی ترم که سر جلسه دیدم بغل دستی من همون سروشه! کلی قبل از امتحان سر تغلب رسوندن با هم خندیدیم و البته بعد از امتحان!
مدتی گذشت از این جریان. یه بار داشتم با یکی از بچه های رشته ی خودمون چت میکردم که نمیدونم چی شد گفت: آی دی سروش رو میخوای؟! منم که کرمم گرفته بود گفتم آره بده! وبهش پی.ام دادم:
- سلام!
- سلام. شما؟!
- آها من!؟ باشه میگم حالا صبر کن احوال پرسی کنیم! خوبی؟
- مرسی شما خوب هستین!؟
- ممنون. خب حالا بریم سر اینکه من کیم! (قصد سرکار گذاشتنش رو نداشتم چون اصلا از این کار خوشم نمیاد!) امتحان ریاضی ترم رو یادته!؟
- کی اون امتحان کذایی رو یادش میره!؟
- یادته کی بغلت نشسته بود!!
- فکرکنم یکی از دخترای رشته ی ... بود! اا! نکنه تو اونی!
- آره خودشم!:ی خوبی؟!
- مرسی...
و این بود آغاز چت ما! اون روز 3ساعت باهاش چت کردم! آخرش برگشته به من میگه:
- دختر مهربون. تو که خیلی دختر خوبی هستی!!
-
!!! مگه قرار بود نباشم!؟
- آخه من فکر میکردم خیلی بداخلاقی! روز ماشین بادکنکی یادته؟! بهت گفتم موفق باشین! گفتی هستیم! اون موقع نمیدونم متوجه شدی یا نه! از ترس یه قدم رفتم عقب! گفتم الان میای میزنی در گوشم! 
خب دیگه خسته شدم بقیه ش رو بعدا میگم! 


یه پست نصفه ی دیگه هم دارم نه!؟
موفق باشین 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:39  توسط دختر مهربون
|