تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون - 13- اون یه نفر اسمش سروشه (2)

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

13- اون یه نفر اسمش سروشه (2)

ادامه...

هر روز با هم چت میکردیم! کمترینش روزی ۲ ساعت بود! هیچ وقت تا دیر وقت برای چت کردن بیدار نمی موندم اما نمیدونم چم شده بود. شب دیر میخوابیدم و چت میکردم! اونم که همیشه پای نت بود. انگار اصلا غیر از نت کار دیگه ای نداشت. گاهی پیش خودم میگفتم کاش لااقل تو میرفتی! من که دلم نمیاد! ولی اونم نمیرفت اونم میشست تا من برم! اون روزا دیگه کمتر دلم میگرفت. میگرنم کمتر شده بود ... راستش رو بخواین تا اونموقع هیچ پسری رو مثل اون ندیده بودم! همه ی پسرایی که دور و برم بودن یا به منظوری میومدن جلو یا انقدر خودشون رو میگرفتن که حال آدم رو بهم میزدن! اما سروش اینجوری نبود! نه خودش رو کوچیک میکرد و نه خودش رو بزرگ میدونست! مروج انسانیت و یک انسان به تمام معنا...! باهاش خیلی راحت بودم چون میدونستم کرمی تو وجودش پیدا نمیشه! اما نمیدونم جرا رودررو هیچ وقت نتونستیم حتی به هم سلام کنیم!  

روز ها و روزها با هم چت کردیم(به شدت با هم صمیمی شدیم) تا یه صبح جمعه (۱۴بهمن) داشتیم با هم چت میکردیم که من IMvironment یاهو مسنجر رو که نقاشیه باز کردم و شروع کردیم چرت و پرت کشیدن! یهو گفتم: سروش تو منو بکش منم تو رو میکشم. گفت باشه و شروع کرد کشیدن من! کلی سرش خندیدیم! یه نقاشی ای کشید که به همه چی شبیه بود الا من! وقتی تموم شد گفتم صفحه رو نبند میخوام پرینت بگیرم و از شاهکارش دوتا پرینت گرفتم یکی برای سروش و یکی هم برای خودم! گفت حالا نوبت توه! من سعی کردم از زیرش در برم اما نذاشت گفت باید بکشی! منم نامردی نکردم و یه موجودی کشیدم که به هیچ بنی بشری شباهت نداشت چه برسه به سروش! کلی دعوا کرد که این چیه کشیدی! مگه من کچلم!؟  منم گفتم خوب میشی یه وقت دیگه!!!

فرداش یکی از فامیلامون با من اومد دانشگاه! منم دوتا پرینتی که گرفته بودم رو میخواستم بدم به سروش اکثر روزا اون منو یه وقت تنها گیر میاورد و یه کوچولو سلام میکرد ولی چون همیشه با دوستاش بود من روم نمیشد و هیچ وقت نمیتونستم بهش سلام کنم! اون روز هم همین شد اما نمیدونم چرا اونم نمیومد تا اینکه یه بار بدفرم چشم تو چشم شدیم و از دور سلام کرد و گفت نقاشیا رو آوردی گفتم آره اومد جلو بگیره منم بهش دادم! اون روز دو سه بار دیگه هم همدیگه رو دیدیم و یه دو سه کلمه حرف زدیم (البته همون دو سه کلمه هم همش خنده بود!!)

الان نمیتونم بقیه ش رو بگم! ایشالله دفه ی بعد  

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:47  توسط دختر مهربون  |