14- قسمت سوم ----> زندگی نامه
با بچه های تیم همه رفتیم یه مدرسه و دوباره رفتیم تو تیم هندبال مدرسه. اما این بار نه به اجبار کسی به خواست خودمون. تمرینا شروع شد و ما موفق تر و بهتر از سال قبل تمرین میکردیم. به این امید که امسال حتما اول میشیم! اعضای تیم همه سال اولی بودن و به اضافه ی یک سال دومی که آخر ورزش بود! هندبالش محشر بود! امکان نداشت شوت کنه و شوتش گل نشه! حتی دروازه بان ما که تو طول مسابفات ۲-۳ تا گل بیشتر نخورد هم نمیتونست شوتای این آدم رو مهار کنه. اسمش متین بود. نمیدونم چی شد که من و متین باهم خوب شدیم. خیلی خوب. طوری که هرجا میرفتیم میگفتیم دخترخاله ایم. اون سال هم برای مسابقات رفتیم و به کمک متین و همت بقیه ی بچه ها اول شدیم. اون سال بچه های ایثار هم مثل ما همه رفته بودن یه مدرسه دیگه به اسم ایمان و همه تو تیم بودن! و ما دوباره تو فینال مقابل اونا بودیم ولی این بار ما بردیم و اول شدیم.
سال اول سه بار مدرسه خواست ما رو ببره اردو. حالا اردو کجا؟ مثلا استخر و از این اردوهای صبح تا ظهر. اما نمیدونم چرا هر دفه به یه سری دلایل مسخره که یادم نیست چی بودن کنسل میشد!!! دفه ی اول و دوم هیچ کس به روی خودش نیاورد و به خوبی و خوشی گذشت. اما دفه ی سوم خون همه به جوش اومد. پوسترها و مقواهای روی دیوارها کنده شد و روش انواع و اقسام شعارها پشتش نوشته شد. از محل کلاسای سوم دبیرستان تظاهرات شروع شد و رفت طرف کلاسای دوم و بعد هم اومد طرف ما! همه ی مدرسه تو تظاهرات بودن همه ی ۱۰۰۰ نفر!!! هیچ زنگی رو نرفتیم سر کلاس. مدیر و ناظم هم هیچ کاری نمیتونستن بکنن! و ما موفق بودیم! ما اردو نمیخواستیم. فقط میخواستیم خوش باشیم که اونروز بیشتر از یه اردو بهمون خوش گذشت!
سال بعد خواهر متین هم اومد مدرسه مون و ما سه تا همیشه با هم بودیم. هیچ کس ما سه تا رو تنها نمیدید. دیگه همه باورشون شده بود که ما سه تا دختر خاله ایم و ما هم زیر این حرف نمیزدیم. مطهره (خواهر متین) هم مثل خواهرش هندبالش حرف نداشت. این دوتا واقعا معرکه بودن! سال دوم هم تو منطقه اول شدیم و بچه ها دعوت شدن برای استان. اما من به خاطر اینکه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه نتونستم برم (راستش تو تمام این ۱۹ سال از عمرم همیشه فقط درس خوندم و هیچ وقت نتونستم به کارایی که دوست دارم برسم. همیشه مامانم میگفت به درست لطمه میزنه...)
سال سوم هم عین سال دوم! اول شدن تیم هندبالمون! تبدیل شده بودیم به یه تیم قدر تو منطقه! همه میترسیدن از ما! اسم مدرسمون که میومد... آخه بقیه ی تیمای مدرسمون هم مثل ما بودن! بسکتبال و والیبال و شنامون هم هر سه سال اول شد!
تابستون بدترین تابستون عمرم بود! خواهرم میخواست از ایران بره برای همیشه! منم مزخرف ترین اخلاق عمرم رو داشتم. مدام بهش میگفتم زودتر برو از دستت خلاص شم. مدام با هم دعوا میکردیم. خیلی بد بود روابطمون. میگفتم تو بری عمرا اگه یه قطره اشک بریزم. از این حرفای مسخره و بچه گانه.
روز ۲۳ مرداد شد... همه فامیل خونه ی ما بودن گودبای پارتیه خواهرم بود... تو اتاق همه ی بچه ها بودن. از بچه های همسن ما گرفته تا بچه های همسن خواهرم (۲۳-۲۴ ساله). هر کی یه گوشه اتاق نشسته بود. چراغ اتاق خاموش... فقط چراغ هندیکم پسر عموم روشن بود... همه آروم این آهنگ رو زیر لب میخوندن: « گل گلدون من شکسته بر باد... تو بیا تا دلم نکرده فریاد...گوشه ی آسمون... پل رنگین کمون... من میرم گم میشم تو جنگل باد...» همه گریه میکردن. حتی یه نفر نبود که بغض کرده باشه. تازه اونموقع فهمیدم که چقدر خواهرم رو دوست دارم. قرار بود دیگه نبینمش... از اون لحظه شروع کردم گریه کردن نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. تا ساعت سه شب که خواهرم سوار هواپیما شد و حتی تا فردا صبحش... تو قرودگاه وضع وخیم تر شده بود. همه ی فامیل اومده بودن و همه از دم گریه میکردن...
برادرم هم قرار بود بره. درست روز قبل از ۱۱ سپتامبر زنگ زد سفارت آمریکا تو ترکیه و گفتن ویزات آماده ست بیا بگیر. اون شب هم مثل وقتی که خواهرم میرفت شد. بازم همه ی فامیل و فرودگاه و ... اونم قرار بود بره و دیگه بر نگرده... صبح ۱۱ سپتامبر تو فرودگاه ترکیه بود که اون جریان پیش اومد و دیگه به داداش ما ویزا ندادن! (به نفع ما! چون بعد از یه ماه که تو ترکیه بود اومد ایران!)
اینم از راهنمایی ما! خوش باشین... تا دبیرستان...
