تبليغاتX
دفترچه خاطرات دختر مهربون - 17- اون یه نفر اسمش سروشه (3)

دفترچه خاطرات دختر مهربون

×××دوست داشتن از عشق برتر است×××

17- اون یه نفر اسمش سروشه (3)

از وقتی با (م) دوست شده بودم روحیه م خیلی داغون شده بود. دیگه مثا سابق شاد نبودم. خیلی زود و الکی دپرس میشدم و میرفتم تو خودم. الکی گریه میکردم و خیلی بی مورد میگرنم اوت میکرد. خلاصه داغون داغون بودم. اما از وقتی که شروع کردم با سروش چت کردن کلی تاثیر مثبت روم گذاشته بود. روحیه م خیلی خوب شد و بالکل اثرات منفی م رو خنثی میکرد.

سروش هیچوقت invis آن نمیشد. اون شب ساعت همیشگیمون آن شدم و دیدم نیست با علی چت میکردم تا سروش بیاد. به صورت invis بهم پی ام داد. خیلی تعجب کردم گفتم "چرا invis؟" گفت "حوصله ی هیچکس رو ندارم اومدم فقط با تو حرف بزنم!" خیلی عجیب بود که سروش حوصله ی کسی رو نداشته باشه! آدمیه که به قول خودش "اگه مشکلی داری باید بریزی تو خودت و نذاری بقیه بفهمن! همیشه باید حوصله ی همه رو داشته باشی! باید با همه حال کنی و همه باهات حال کنن!" به خاطر همین خیلی تعجب کردم. چون داشتم با علی هم چت میکردم یه کوچولو سرعتم پایین بود اما انقدر محسوس نبود. سروش در ادامه ی حرفش گفت:" ولی مثل اینکه تو هم سرت شلوغه و وقت نداری! خدافظ!!!" این رفتار خیلی از سروش بعید بود. گفتم "سروش اتفاقی افتاده که انقدر از دستم ناراحتی؟" گفت "مهم نیست. فقط انقدر حالم بده که امروز تصادف کردم و فقط به خاطر دوستام سرپا بودم. مزاحمت نمیشم. بای" و نذاشت حتی من اعتراضی بکنم به رفتنش! هر چی پی ام دادم جواب نداد و منم فکر کردم رفته. یه کم بعد دیدم یه send 2 all فرستاد. گفتم برگشتی؟ گفت "اصلا نرفته بودم!" خیلی حالم گرفته شد. تمام این مدت که همش پی ام میدادم و جواب نمیداد آن بود! گفتم"احتمالا حوصله منو نداری که جوابمو نمیدادی! پس مزاحمت نمیشم. بای" اونم هیچ اعتراضی به حرفم نکرد و گفت بای. خیلی اعصابم خورد شده بود. به خاطر همین پست 15 بهمن رو نوشتم. یه کم گذشت فرید٬ دوست صمیمی سروش٬ که از بچه های خودمونه٬ آن شد. بهش گفتم "فرید تو میدونی سروش چرا از دست من ناراحته؟" گفت"فکر نمیکنم ناراحت باشه."
- چرا هست. آخه جواب پی امم رو هم نمیده!
- فکر کنم میدونم چرا. بذار بهت بگم. 
- ممکنه ناراحت بشه که به من گفتی
- نه!!! تازه کلی هم خوشحال میشه!
با کلی حاشیه بندی و اینور اونور گفت "اگه سروش بخواد باهاش دوست شی جوابت بهش چیه؟"

نمیدونستم. اصلا به دوستی با سروش فکر نکرده بودم! به عنوان یه دوست خوب قبولش داشتم اما هیچوقت به این فکر نکرده بودم که یه وقت بخواد باهاش دوست شم! نمیدونستم دوسش دارم یا نه! اما حتما دوسش داشتم وگرنه هر روز دنبال یه بهونه نبودم که ببینمش. برای دیدنش کلاس دودر نمیکردم یا سر کلاساش نمیرفتم (اون کلاسایی که خودم پیشنیازشون رو افتاده بودم) وقتی اون روز تو حیاط دانشگاه نشسته بودم همش نمیگفتم چرا نمیاد جلو ... پس دوسش داشتم! اما هیچ وقت به اینکه دوسش دارم هم فکر نکرده بودم...

به نحوی جواب فرید رو دادم اما شبش کلی به این موضوع فکر کردم.

(این چهارمین باره این پست رو میذارم. و موقع send همش میپره! اینه که نمیتونم الان بقیه ش رو بنویسم! خسته شدم! ببخشید)
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 13:54  توسط دختر مهربون  |